تبليغاتX
مسیحا

مسیحا

بیر گون آزادلیق قیرخ ایل برده قالماقدان باش دیر

آذربایجان

سنی تانییاندان

تانیمیرام اوزومو

اوزوم ایکی بویالی آلمایا بولونوپ

بیر یانی     اوتانجیم سندن

بیر یانی     قورخوم اولومدن

سنی تانییاندان

 اوتانیرام اوزومدن

ای تانیشلار یانیندا یاد اولان

سنی تانییاندان

آذربایجان

محمد سلیمانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 13:3  توسط پرولتر  | 

حقیقت را بگویید هر چند تلخ باشد!

                                   

      

 

 تحریف تاریخ طی قرون گذشته فجایع  بسیار بزرگی را بوجود آورده است.

در عرصه بین المللی این تاریخ سازیهای خطرناک بارها  به قیمت جان هزاران هزار انسان بیدفاع تمام شده است تا فرصت طلبان قادر به تحصیل وحفظ منافع نامشروع خود شوند.فقط طی دهه گذشته روند تحریف تاریخ درسرزمینهای فلسطین،عراق،آفریقای جنوبی، رواندا،بالکان،چچنستان،قره باغ آذربایجان، کشمیرو... مصایب هولناکی را بر ملل مظلوم آن مناطق تحمیل کرده است.

اکنون مدتی است که داشناکهای ارمنی با تاریخ سازیهای حیرت انگیز وجنگ طلبیهای وحشت زا درصدد هستند تا تخیل خولیایی ارمنستان بزرگ را در بخش وسیعی از اراضی مسلمین تحقق بخشند! درادبیات سیاسی فاشیستهای ارمنی همه قفقاز جنوبی، تمام آذربایجان ایران وعمده اراضی شرقی ترکیه مرزهای رویایی داشناکها تلقی می شود! آنها این گستره اسلامی وسیع را میراث اجداد خود محسوب کرده، ملل اصلی این اراضی را دشمن خود دانسته و مشخصا در صدد تبدیل شهر تاریخی  تبریز به عرصه جنگ و نسل کشی مرسوم خود هستند.

چند سالی است برای رسیدن به این اهداف ضد بشری جمعی از ارامنه فریب خورده تهران با هدایت سفارت توطئه گرارمنستان،کلیساهای سیاست پیشه گریگوری وتروریستهای گروهک جنایتکار داشناکسوتیون  برخی تاریخ سازیهای موهوم را درقالب نمایش سیاسی 24 آوریل تدارک می بینند.

در تجمع وراهپیمایی های این افراطیون شعارهای جنگ افروزانه وجنون آمیزی چون آزادی ارمنستان غربی ونابودی ترکهای مسلمان منطقه و بخصوص آذربایجان سر داده می شود،پرچمهای کشور بیگانه ارمنستان توسط داشناکها درپایتخت ایران به نمایش در می آید وحیثیت ملل مسلمان و همچنین شان و موطن  تاریخی آنها مورد رکیک ترین اهانتها و شدیدترین تهدیدها قرار می گیرند.

 درواقع24آوریل تجلی گاه تحریف تاریخ مردمان مظلومی است که درشهرها وروستاهای خوی، ارومیه ، سلماس، ماکو، باکو،خانکندی، خوجالی ، کلبجر،آقدام،فیزولی،جبراییل و...به فجیعترین وضعی توسط همین داشناکها کشتارشده اند.تاریخ هرگز نسل کشی جنون آمیزصدها هزارانسان بیگناه و بیدفاع مسلمان وغیرمسلمان اعم ازترک،کرد،عرب،گرجی،مسختی و... راتوسط داشناکها درقرن بیستم فراموش نخواهد کرد.

اما عجبا اکنون این شقی ترین آدمکشهای جهان بابراه انداختن نمایش سیاسی 24 آوریل مدعی بزرگترین مظلومیت تاریخند! داشناکهای جانی که جز با ریختن خون نوزادان معصوم و مادران مظلوم و نیز تعدی به نوامیس مردم تشفی خاطر نمی یاقتند در حال حاضر با  بیان جعلی ترین ادعاها از مظلومیت خود سخن می گویند!

تاکنون متانت ودرایت دهها میلیون ترک آذربایجانی، مانع از اعمال واکنشی جدی در برابر تاریخ سازیهای متناقض جنایتکاران داشناک شده بوداما با توجه به رخنه نگران کننده لابی داشناک دربرخی دستگاههای اجرایی واطللاع رسانی داخلی وخارجی ونیز همسویی بعضی جریانهای شوونیستی- آریایی با آنان به نظرمی رسدازاین پس سکون و سکوت برای ملتی که آتشفشان درد و دریای سخن است ننگی است بس عظیم!

ما آذربایجانیها با صدای بلند اعلام می کنیم: امروزه ارامنه افراطی در ایران نه بعنوان هموطنان ایرانی بلکه در قالب ستون پنجم ارمنستان فعال شده و در حال ضربه زدن به منافع ملی وطنمان هستند.

این افراطیون حتی به هم زبانان مخالف خود نیز رحم نمی کنند!

استیلای داشناکها طی دهه گذشته برارمنستان حاصلی جز جنگ،تروریسم،فقر،فساد،بیکاری، جنایت ، مهاجرت ودریک کلام تباهی هولناک برای شهروندان ارمنی بخصوص نسل جوان آن نداشته است. جنایات تکان دهنده و بی کیفر داشناکها درکشتار هولناک چندین مقام رده اول این کشور در مجلس ملی ارمنستان و سرکوب خونین اعتراضات دهها هزار تن ازارامنه مخالف رژیم داشناک پرور وتروریست مسلک روبرت کوچاریان، در سالهای گذشته بخصوص در ماههای اخیراز یکسو مبین اقدامات ضد مردمی داشناکها وازسوی دیگر معرف سطح نفرت شهروندان ارمنستان از توهمات ضد انسانی این جنایتکاران است.

ماآذربایجانیها بعنوان بخشی از وجدان بیدار جامعه از عموم اقوام و ملل کشورمان تقاضا داریم تا در روزگار خفتن دولتمردان ،در قبال مخاطراتی که نوامیس ملی و امنیت اجتماعی کشورمان را تهدید می نماید بیدارترباشند.

بیایید بخاطر هزاران طفل  معصومی که داشناکهای ارمنی در گهواره هایشان سربریدند فریاد بیدار باش سر دهیم تا باردیگر همانند نسل مظلوم و مغموم  دیروز از نزدیک شاهد وحشیانه ترین جنایات تاریخ علیه بشریت توسط داشناکهای ارمنی  نشویم! 

اکنون با اتکا به غیرت اسلامی و اهتمام به عرق ملی مان مصرانه از دولتمردان کشورمان خواهان متوقف کردن فعالیتهای لابی داشناک و لغو مجوز برگزاری نمایش خیابانی و ضد وحدت ملی 24 آوریل هستیم.

چگونه است در کشور اسلامی  به اقلیت ارمنی مجوز راهپیمایی توطئه انگیز علیه ملت مسلمان داده می شود ولی به منظور اعلام اعتراض علیه نسل کشی مسلمین توسط داشناکهای ارمنی به درخواستهای مکرر آذربایجانیها که در دفاع از ناموس وطن جانفشانیهای بی نظیر کرده اند مجوز صادر نمی شود؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 13:46  توسط پرولتر  | 

 

 

آغزینی آچدین دانیشدین

       دوداقلارینی بوزدون 

    تورکو لهجه سیله فارسی دانیشدین

 

اکبره  دئدین اچبر

         اؤز تایلارینی گولدوردون  

     هه ..   نه بتر ایش گؤردون  

                      سانکی گؤیلره چاتدین   

          بؤیوک بیر آدام اولدون

                 

بربری  یئدین

        جانلاندین

             تورکلری آخماق ساندین

    شوونیزمه قوللوق ائتدین

             تبریزه توهین ائتدین

                      سانکی گؤیلره چاتدین

            بؤیوک بیر آدام اولدون

 

دوزو یئدین

         دوزلاندین

              دوزدانی یئره سالدین

       دینمه دیلر اوزاندین

           تورک ائللره قووزاندین

                  یاد دان پارا قازاندین

        دئدین به آدام اولدون

 

سانما ائللر یاتیبدیر

       بو گونلر اویانیب دیر

                  اؤزونه اینانیب دیر

 

داها بسدی بو ایشلر     

          تورک اوغلو ائله ایشلر

                     توبه ائله، ائلده ن اوتان

         تورک دئییل ائلین ساتان

قایید ائلین قوجاغینا

           تورک ائللر   اوجاقینا ...

              

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 13:41  توسط پرولتر  | 

نگاهی گذرا به وقايع جنبش ملی 21آذر

اکنون 60 سال از جنبش 21 آذرسال 1324 و دوره يکساله حکومت ملی آذربايجان سپری شده است. شرح حوادث اين سالها ازجمله در کتابهای «12شهريور» و«برگ های زرين» به زبان ترکی آذربايجانی موجود است. آثاری که بيطرفانه و فارغ از الزامات سياست روز به سراغ حوادث مهم 60 سال قبل آذربايجان بروند به نحو تاسف آوری اندک است. برعکس تا بخواهيد اوراق آلوده به کينه ورزی عليه آذربايجان و جسارت تاريخی آن عليه حکام دست نشانده بيگانگان بر ايران، چاپ و نشر می شوند. اينجانب بعنوان يک آذربايجانی وظيفه ملی و وجدانی خود دانستم که با استناد به شواهد تاريخی موجود، شمه ای از رويدادهای 60 سال قبل آذربايجان عزيز را به خوانندگان عزيز تقديم دارم.

در بحرانی ترين ايام پايانی جنگ دوم جهانی، آذربايجان بوسيله ارتش شوروی سابق اشغال شده بود و ديکتاتوری خاندان پهلوی نيز کماکان به حيات خود ادامه ميداد. وطن دوستان از اوضاع نابسامان اين ديار در رنج بودند. درآن ايام فرزند متفکر آذربايجان ميرجعفر پيشه وری در تهران مديريت روزنامه آژير را بعهده داشت. گفتگوها و مکاتبات فراوان ميان آقای شبستری و آقای پيشه وری سبب شد که ايشان در اواسط سال1324 به تبريز آمده و در راه تشکيل «فرقه دموکرات آذربايجان» به فعاليت بپردازند.

از آنجا که مردم آذربايجان بنا به دلايل بی شمار تاريخی، دارای مليت، زبان، آداب و رسوم و ديگر ويژگيهای ملی مخصوص به خود است که اين ويژگيها به آذربايجان اجازه ميدهد به موازات استقلال و تماميت ارضی ايران بر اساس اعلاميه آتلانتيک مانند همه ملل جهان در تعيين سرنوشت و اداره خود نقش بازی کرده و ازحق انتخاب برخوردار باشد. برمبنای آرمانهای مزبور پس از هم آهنگی ميان آقايان پيشه وری و حاج ميرزاعلی شبستری و صادق پادگان بيانيه 12 ماده ای با امضاء 48 تن از شخصيتهای برجسته و آزاديخواه در 12 شهريور 1324 در تبريز انتشار يافت.

انتشار بيانيه مزبور رويداد مهمی محسوب ميشد. چرا که پس از انتشار آن سيل تلگراف ها از نقاط مختلف آذربايجان به سوی تبريز سرازير شد. مردم بی صبرانه خواستار تشکيل انجمن های ايالتی و حکومت ملی بودند. پيشه وری در مقاله «حرف ما برسر دوراهی» نوشت آذربايجان توان اداره کردن کارهای خود را دارد. اگر مستبدين تهران با الهام از لندن به فکر محو کردن آزادی باشند ما يک قدم پيش گذاشته و مجبور به قطع کردن روابطمان با آنان خواهيم بود. «احساسات قلبی مردم بيدار شده بود. حکومت استبدادی تهران به جای گردن نهادن به خواسته های بحق مردم برای سرکوبی نهضت زمينه سازی ميکرد.

فرقه دموکرات آذربايجان بمنظور متمرکز ساختن خواستهای مردم کنگره بزرگ مردم آذربايجان را در روزهای 29- 30 آبان ماه به رياست سنی برادر ستارخان سردار ملی«عظيم خان» با امضاء 150 هزار نفر و باشرکت 800 تن از نمايندگان برگزيده مردم تشکيل داد. کنگره ملی بنا به اداره مردم آذربايجان خود رامجلس مؤسسان ناميد و برای اداره امور داخلی هيئت ملی متشکل از39 نفر را برای گفتگو با مقامات صلاحيتدار حکومت مرکزی و تدارک انتخابات مجلس ملی در آذربايجان انتخاب ميکند. مسئوليت تشکيل گروههای فدائی متشکل از دهقانان و تشکيل دولت ملی بمنظور بر آوردن آرزوهای مردم به عهده آقای پيشه وری گذاشته ميشود.

پس از پايان کنگره عليرغم تبليغات شوم حکومت مرکزی، انتخابات عمومی مجلس ملی بمدت 5 روز در سراسر آذربايجان برگزار گرديد. هزاران نفر از مردم به طرف حوزه های رای گيری سرازير شدند و به نمايندگان منتخب خود رای دادند. اين بار نيز آذربايجان پرچمدار دموکراسی و تجدد در حيات اجتماعی بود. بويژه شرکت زنان برای اولين بار در تاريخ ايران توجه جهانيان را بخود جلب کرد. تشکيل مجلس ملی در روز 21 آذر در شرايطی برگزار گرديدکه نيروهای مسلح حکومت مرکزی خلع سلاح نشده بودند و احتمال بروز درگيری در شهر محتمل بود. اما بمنظور جلوگيری از هرگونه درگيری و برای ايجاد امنيت نيروهای فدائی ازمناطق ديگر به شهر تبريز گسيل شده بودند. برخی از نمايندگان دول خارجی و نمايندگان مختلف مردم بعنوان شاهد در مجلس حضور داشتند. کارها در نهايت آرامش و متانت انجام گرفت. پس از انتخاب هيئت رئيسه، آقای شبستری بعنوان رئيس مجلس انتخاب شد ومسئوليت تشکيل دولت بعهده آقای پيشه وری گذاشته شد.

عليرغم غرض ورزی های دشمنان، مردم آذربايجان طی نيم قرن گذشته، نهضت 21 آذر و اقدامات جسورانه رهبران ملی آذربايجان ريشه در اعماق جامعه آنروز ما داشت و اين نکته از سوی هر ناظر بيطرف و حتی پاره ای از عوامل رژيم پهلوی تائيد شده است.  تيمسار درخشانی بعنوان فرمانده نيروی نظامی مرکز در آذربايجان در پاسخ به سئوال خبرنگار يک روزنامه چاپ تهران که پرسيده بود، آيا نهضتی وجود دارد يا نه،  گفته است: «اگر نهضتی وجود نداشت اين جريان پيش نمی آمد...» در ادامه مصاحبه خبرنگار می پرسد: شما اين نهضت آذربايجان را ملی ميدانيد يا مصنوعی، خوب يا بد ؟»  درخشانی: «من عقيده دارم اگر دو ماده در مرامنامه حزب دموکرات نبود، همه ايران با آن همراه ميشدند و اين دو ماده يکی مربوط به استقلال داخلی و ديگری زبان ترکی ميباشد...» اين مصاحبه در روزنامه «شهباز بجای ايران ما» دوم بهمن ماه 1324 چاپ شده است که در کتاب خاطرات درخشانی نيز آمده است. (درخشانی، علی اکبر، خاطرات سرتيپ علی اکبر درخشانی، 1994 ، ايالات متحده آمريکا)

 

سقوط نيروهای مسلح حکومت مرکزی:

يک روز بعد از تشکيل حکومت ملی در 21 آذر 1324 نيروهای انتظامی بدون قيد و شرط تسليم دولت ملی شدند. اما فرمانده لشگر 3 تبريز سرتيپ درخشانی و فرمانده لشگر 4 اورمو سرهنگ زنگنه طبق دستورات خائنانه حکومت استبدادی تهران مدت متمادی از تسليم نيروهای خود سر باز زدند. عاقبت پس از4 ساعت مذاکره بين پيشه وری و سرتيپ درخشانی در ساعت هشت و نيم عصر روز 22 آذرماه لشگر تبريز سلاحهای خود را بر زمين گذاشت. اما سرهنگ احمد زنگنه در اورمو  و چند تن از جلادان که در برابر قيام مردم مقاومت می کردند دژهايشان توسط نيروهای فدائی اعزامی از مرند، خوی و ماکو  يکی پس از ديگری بدست آزاديخواهان افتاد. کارگزاران نالايق تهران ساليان دراز همه چيز خلق را به يغما برده، ملت را نسبت به نحوه اداره امور  بی خبر گذاشته بودند. دولت حکيمی که نتوانسته بود با زور سرنيزه فرقه دموکرات را از پای در آورد کليه موجودی شعب بانک ملی در آذربايجان را به تهران منتقل کرده و بيش از 150 ميليون ريال مطالبات بازرگانان، شرکت ها و اشخاص را در تمامی آذربايجان معوق گذاشت و حکومت ملی را در برابر مطالبات مردم قرار داد.

موفقيتهای جنبش ملی سبب شکاف مکرر در درون هيئت حاکمه تهران گرديد. دولتهای صدر، حکيمی يکی بعد از ديگری سقوط کردند. دولت قوام بعد از تشکيل آن در ششم بهمن ماه 1324 بمنظور حل بحران موجود، ميرجعفر پيشه وری را در راس هيئتی به تهران دعوت کرد. فرقه دموکرات پس از بحثهای طولانی با سفر به تهران برای گفتگو با دولت مرکزی موافقت کرد. اعزام اين هيئت به تهران نشانگر آغاز مرحله تازه ای در مناسبات حکومت ملی با دولت مرکزی بود.  در عين حال فرقه دموکرات با اين حرکت ثابت کرد که آماده است مسائل را درچاچوب صلح آميز حل نمايد.

تجربيات دو جنبش در گذشته نزديک به سال 1324 يعنی انقلاب مشروطيت و نهضت دموکراتهای شيخ ممد خيابانی در ذهن مردم و عملکرد رهبران فرقه زنده بود. اين تجربيات حاکی از لزوم آمادگی همه جانبه در قبال ترفندهای ارتجاع را داشت. لذا با افزايش فشارهای تهران ايجاد ارتش ملی در دستور کار روز حکومت ملی قرار گرفت که در 18 بهمن ماه 1324 عملی شد. پيشه وری در بيانيه ای تهيجی تحت عنوان «به همه. همه، همه»  جوانان را برای مشارکت در ارتش ملی دعوت کرد. استقبال از اين فراخوان بيش از حد انتظار رهبران فرقه بود. شور و شوق مردم برای شرکت در صفوف ارتش ملی تنها با روزهای انقلاب مشروطه قابل مقايسه بود.

در 29 بهمن 1324  احمد قوام بوسيله يک فروند هواپيمای اعزامی ازطرف دولت شوروی همراه هيئتی عازم مسکو گرديد. توقف قوام دو هفته به طول انجاميد. وی در اين سفر چندين بار با مولوتف، وزير خارجه وقت شوروی و استالين ديدار بعمل می آورد.

روزنامه «جبهه» ارگان حزب ايران نوشت «آنهايی که انتظار دارند در مسکو سرنوشت تبريز معين شود، بزودی مايوس خواهند شد. زيرا زمانی که قوام تهيه مسافرت خود را می بينند، فرقه دموکرات به تشکيل ارتش آذربايجان می پردازد. فرقه دموکرات می خواهد بگويد ممکن است شما اختلاف خود را با روسها حل کنيد ولی اختلاف با ما هنوز باقی است!» (گذشته چراغ راه آينده است... ص 365)

در 8 اردبهشت 1324 هيئت آذربايجانی به تهران وارد شده و در فرودگاه مهر آباد مورد استقبال گرم مردم تهران قرار ميگيرند. مضمون شعارهايی که مردم به هنگام استقبال از هيئت آذربايجانی بر زبان می راندند نيز جالب توجه است:

«شما خود را آزاد کرديد، خلقهای ايران را نيز از اسارت آزاد کنيد» ، «زنده باد آزاديخواهان آذربايجان مشعل داران آزادی و رهائی ما»

نمايندگان آذربايجان پس از مذاکرات طولانی با نمايندگان دولت مرکزی بدون نتيجه در 23 ارديبهشت به تبريز باز ميگردند. همزمان رژيم تهران نيروهای نظامی و شبه نظامی را در پشت مرزهای آذربايجان مستقر کرده و نقشه های شومی در سر می پروراند. پيشه وری در ارتباط با اين فعل و انفعالات می گويد: «آرزوی ما اين است که اختلافات موجود بين ما و تهران به طريق مسالمت آميز حل و فصل شود. ما ضمن اعلام اين موضوع به صراحت می گوئيم که اگر تعرضی به مرزهای ما صورت گيرد با تمام نيرو و توان از مرزهای سرزمين مان حراست خواهيم کرد. خلق ما تا آخرين قطره خون برای دفاع از آزادی خود آماده است. حسن نيت و گذشت های ما شانس بزرگی برای موفقيت دولت مرکزی بود که آقای قوام نتوانست به خوبی از آن بهره برداری کند. معهذالک هنوز ار حل مسايل به طرق مسالمت آميز نوميد نيستم و قدم اول برای بر هم زدن آرامش کنونی از طرف ما برداشته نخواهد شد، حتی يکانهای اعزامی به مرزهای آذربايجان هم  نخواهد توانست ما را تحريک کند... .»

در 21 خرداد 1324 يک هيئت ده نفره سياسی و نظامی به رياست آقای مظفر فيروز معاون سياسی قوام وارد تبريز گرديد تا مذاکرات شکست خورده قبلی در تهران را تداوم بخشد. اين مذاکرات در پی تکميل مواد هفت گانه دولت مرکزی در 23 خرداد، پس از گفتگوهای مداوم و مشاجرات شديد سرانجام منجر به امضاء موافقت نامه 15 ماده ای شد.

 

عملکردهای فرقه دموکرات آذربايجان:

فرقه دموکرات وعده هايی را که در بيانيه12 شهريور ارائه داده بود باشايستگی به مرحله عمل در آورد.

«موريس هيندروس» خبرنگار آمريکائی روزنامه «نيويورک هرالد تريبون» می نويسد:

"دموکرات ها درمدت يکسال حکومت خود در اين شهر (تبريز)  اصلاحات مهمی انجام داده اند. درعرض يک سال بيش ازکليه کوچه هايی که در سالهای قبل احداث شده بود جاده سازی شده است. چهار ميل مساحت بين شهر و استاسيون راه آهن آسفالت [شده] ... مؤسسه حمايت از مادران و اطفال در اين مدت کوتاه داير شده و دانشگاهی در تبريز برای اولين  مرتبه مفتوح کرده بودند و طب و علم معلمی و فلاحت تدريس ميشد. دستگاه راديو و فرستنده نصب [کرده]  شهربانی منظمی ترتيب داده شده بود و زنها شب ها بدون رعب و ترس، آزاد در کوچه ها عبور می کردند."  (پژوهش گروهی: جامی، گذشته چراغ راه آينده است، انتشارات نيلوفر، چاپ دوم، 1362 ، تهران، ص 357)

 نجفقلی پسيان می نويسد:

 

"در عرض يک سال حتی سرسخت ترين مخالفين پيشه وری نيز پذيرفت که پيشرفتهايی که درآن مدت کوتاه درشهر تبريز انجام شد بيش از اقداماتی بود که در عرض بيست سال حکومت رضا شاه انجام پذيرفته بود. به علت اين موفقيتها حکومت پيشه وری پشتيبانی قابل توجهی از مردم دريافت کرد" (پسيان، نجفقلی، مرگ بود، بازگشت هم بود، تهران 1328، 80،79)

 

«ويليام داگلاس» قاضی عالی مقام آمريکايی در کتاب "سرزمين عجيب با مردمی مهربان" ازاصلاحات انجام شده در آذربايجان ياد می کند:

 

" 1-  تقسيم اراضی و املاک مالکين فراری و تقسيم قانونی برای تقسيم محصول زمين به نفع دهقانان 2- ازبين بردن رشوه. [...] 3- [داير کردن] کلينيک های بهداشتی سيار... ." (گذشته چراغ راه... ص 357)

 مصطفی العريس نماينده زحمتکشان سوريه و لبنان در سال 1946 در نطق خود در شهر تبريز گفت:

 "آذربايجانيها در عرصه آزادی از همه خلقهای شرق ميانه پيشی  گرفته اند." (حقی، بهروز، لحظاتی از زندگی صفر قهرمانيان، نشر آذربايجان، آلمان، کلن، 21 آذر 1372، ص 183)

 بزرگ علوی، فروزش، جهانگيری تفضلی، عباس شاهنده مديران روزنامه های آن دوره، محمود هرند و اسماعيل پور والی که در تبريز بودند، شور و شوق مبارزاتی مردم و نقش ناسيوناليسم ترقيخواه را در فائق آمدن به مشکلاتی که قرن ها مانع رشد و ترقی شده بود ستودند. (لحظاتی از زندگی صفر قهرمانيان، ... ص 193)

 

موری سفير آمريکا می گويد: 

"مقامات ايران در تبريز می گويند که فرقه دموکرات تکيه گاه مردمی ندارد ... [اما] کنسول ما و کنسول بريتانيا در تبريز معتقدند در مردم آذربايجان نسبت به جنبش دموکرات ها علاقه و همدردی عميقی وجود دارد. [درمقابل] مردم آذربايجان از حکومت تهران عميقا نفرت دارند."  (لحظاتی از زندگی صفر قهرمانيان،... ص199، نقل از اسناد سياسی وزارت امور خارجه آمريکا، متن انگليسی ص 456، نوامبر1945)

 تدريس زبان ترکی آذربايجانی در مدارس و رسميت يافتن آن در کليه ادارات و مؤسسه ها، آغاز کار تئاتر دولتی، تاسيس دو پرورشگاه شبانه روزی به گنجايش 500 نفر، افزايش تخت های بيمارستان از 70 به 800، زايشگاه از 12 تخت به 150، تعداد پزشکان شاغل از 49 نفر به 196 نفر، تاسيس بيمارستان پلی تکنيک، درمانگاه و 30 تخت برای بيماريهای پوستی و 100 تخت برای بيماريهای مسری و 30 تخت برای بيماريهای اعصاب و روان، تشکيل سمپوزيوم ها به زبان ترکی از جمله کارهای حکومت ملی آذربايجان بشمار می رود.

 

ترفندهای قوام، اشغال زنجان:

سياست قوام درظاهر بر پايه وقت گذرانی و تظاهر به حسن و نيت و دوستی بود. اما در واقع وی بدستور اربابان انگليسی خود سياست معامله با اتحاد شوروی عليه جنبش حق طلبی آذربايجان را با جديت پيش می برد. انتخابات دوره پانزدهم مجلس شورای ملی را به بهانه های متعددی به تعويق می انداختند و بدنبال سرکوب جنبش ملی آذربايجان قبل از انتخابات دوره پانزدهم بودند. حکومت تهران که بقول سرتيپ درخشانی در دست «سلطانهای بی تاج و تخت» چون مستر تراب، ميس لمبتون و کلنل فريزر بود، با حيله و ترفند شورش ساختگی جنوب و فارس را آفريد و در نتيجه آن بسياری از مردم بيگناه آن مناطق جانشان را از دست دادند. تجربه نشان داد که قوام از جمله نيرنگ بازانی بود که موفق به فريب برخی از رهبران آذربايجان گرديد و حکومت ملی با سياست مسالمت آميزی که در حل مسئله آذربايجان در پيش گرفته بود، بطوريکه حتی در 20 آبان 1325 با تخليه خمسه (زنجان) از قشون ملی و تحويل آن به دولت مرکزی موافقت کرد. قوام در پاسخ به يکی از رهبران معترض زنجان گفت: "فرزندم ... مرا يک دموکرات بشناس. من به هيچ وجه زنجان را از آذربايجان جدا نخواهم کرد ... قول ميدهم به محض افتتاح مجلس پانزدهم ماده واحده ای در اين باره به تصويب رسانده خمسه را به آذربايجان ملحق سازم. " (گذشته چراغ راه آينده ص 426)

سرانجام بعداز ظهر 30 آبان ماه قرار بود دسته های فدائی زنجان اسلحه خود را تحويل دهند. مخالفت های بحق آغاز شد و با به آتش کشيدن محل سکونت هيئت نظامی تهران، رهبران فرقه دموکرات را مورد خطاب خود قرار داد: " برادران! سلاحهای ما را  نگيريد، اينان ( فرستادگان حکومت مرکزی) ...  جنايتکارند، به قول خود وفادار نيستند، مبادا به اينها اعتماد کنيد! ... ما را دست بسته تسليم آدمکشان نکنيد... حاضريم مردانه از آزاديمان دفاع کنيم و در اين راه بميريم يا يکباره آزاد شويم. " (گذشته چراغ راه آينده، ص 426، به بقل از «آذربايجان» شماره 361)  آنان هنگاميکه بعنوان  دستور از طرف فرقه دموکرات آذربايجان از آنها خواسته شد که مقاومت نشان ندهند، فدائيان مانند فرزندان پدر مرده با اعتراض، سلاحهای خود را تحويل داده بدنبال سرنوشت غم انگيزشان رفتند. اما افراد مسلح  ايل های اصانلو و جهانشاهلو حاضر به خلع سلاح نشدند و مسلحانه زنجان را ترک کردند.

روز اول آذرماه 1325 شهر زنجان از قشون ملی آذربايجان تخليه شد. تحويل شهر و حومه بامضاء نمايندگان آذربايجان و حکومت تهران رسيد. اما حکومت تهران در پی تحويل مسالمت آميز زنجان و اجرای موافقت نامه نبود. بلکه می خواست آنرا بصورت  يک پيروزی نظامی جلوه دهد و زمينه روحی حمله به آذربايجان را فراهم سازد. شب دوم آذر ماه به بهانه حمل گندم نيروهای نظامی تهران با توپ و تانگ و ساير سلاحهای سنگين وارد شهر زنجان شدند. بمحض اشغال شهر ارازل و اوباش که همراه نيروهای نظامی به شهر وارد شده بودند با مجوز از سرهنگ هاشمی فرمانده ستون و سرهنگ  ابوالاسحقی برای هر کاری عليه اعضاء  و طرفداران فرقه دست شان باز بود. با تظاهرات به اصطلاح  ميهن پرستانه خود اولين قربانی "شيخ محمد آل اسحق" پير مرد روحانی را که نماينده «آيت الله سيد ابولحسن اصفهانی» بود، پس از غارت خانه اش با چاقو کشتند و جسدش يک شب در خيابان  ماند. " شيخ محمد خوئينی" به ضرب گلوله از پای در آمد و جسدش را از پشت بام به پائين انداختند. آزاديخواهان شهر را دسته- دسته به مسلخ می بردند. چنان برای غارت اموال مردم عجله می کردند که حتی طفل خردسالی را هم که بهنگام تا کردن فرش در لای آن گذاشته و با خود برده بودند ميان قالی های غارتی که يکی از کانديدهای حزب دموکرات ايران از زنجان آورده بود طفل شير خوار خفه شده پيدا کرده بودند.

 

تداوم جنايات:

ارتجاع برای حمله به آذربايجان و سرکوبی نهضت ملی ضمن جلب حمايت دول خارجی قصد داشت نهال آزادی را به هر بهائی که شده در آذربايجان خشک کند. دسته های خرابکار، کماندو، جاسوسهای ويژه از عناصر خود فروخته محلی و غيره تشکيل و پس از آموزش به آذربايجان گسيل شدند. در 19 آذر ماه 1325 قوام فرمان حرکت نيروهای باصطلاح تامينه را که متشکل ار 5- 4 لشگر مجهز به سلاحهای سنگين با پشتيبانی هواپيماها که توسط نورمان شوارتسکف مستشار آمريکائی سازماندهی شده بود صادر کرد و از دکتر سلام اله جاويد استاندار آذربايجان خواست که از هرگونه  مقاومتی جلوگيری کند. با حرکت نيروهای نظامی مرکز به آذربايجان جنگ در ميانه آغاز شد و جبهه ميانه به دو بخش جنوب و شمال تقسيم گرديد. از جنوب نيروهای تازه کار  قزل باش (سربازان وظيفه) دفاع می کردند و بعلت تازه کار بودن افراد و غفلت فرمانده آن شکست خورده و درحال عقب نشينی بودند. ولی در جبهه شمالی که دست فدائيان و افراد ايل اصانلو و ايل جهانشاهلو بود مهاجمين را به عقب رانده و بسوی زنجان  پيشروی می کردند و دسته های پارتيزان نيز به ايستگاه قره بلاغ بين زنجان و تاکستان  رسيده بودند.

 

ترفند و سازش روس ها با حکومت مرکزی:

روزی که قوام دستور حمله به آذربايجان را صادر کرد مسئولين سياسی شوروی که قبلا بسياری از سلاحهای سنگين ارتش ملی را از آن گرفته بودند، رسما به پيشه وری اعلان کردند که نيروهای مسلح آذربايجان نبايد در برابر نيروهای حکومت مرکزی مقاومت  کنند و پيشنهاد کردند که فقط عده انگشت شمار از سران فرقه به خاک شوروی پناهنده  شوند.

پيشه وری با ترک مقاومت و تسليم در برابر نيروهای دولتی تهران بشدت مخالف بود. اما دگرگونيهای سياست جهانی، سير حوادث به سود ارتجاع و به زيان آزادی بود. وی با درايت خاص خود از معامله ای که طی آن استالين آذربايجان را قربانی کرد واقف بود و در بيان آشکار نظرات خود نه قبل از شکست حکومت ملی در تبريز و نه بعد از آن در باکو، ابايی به خود راه نمی داد و سرانجام جان خود را فدای استقلال فکر و شجاعت خود کرد. نگاهی به نامه جوابيه استالين به ميرجعفر پيشه وری در کنار تمامی اسنادی که تاکنون  در دسترس بودند، مؤيد اين ادعا خواهد بود. (نگاه کنيد: مجله «خدا آفرين» به سردبيری واقف سلطانلی، ژانويه – مارس 1996، لوک اوف، لهستان) او هيچگونه چاره ای  نداشت. دکتر سلام اله جاويد و شبستری با ترک مقاومت و تسليم موافق بودند. پيشه وری چون امکان عمل نداشت علی رغم ميل خود در 19 آذرماه  1325 نا گزير به ترک وطن شد. به همين سبب درجلسه ای، محمد بی ريا به سمت دبيرکل کميته مرکزی فرقه دموکرات انتخاب شد. از آن لحظه به بعد ديگر دستورهای آمادگی جنگی و پيشروی بسوی تهران از فرقه اموکرات و کميته  نظامی تبريز شنيده نمی شد. برعکس با وجود آمادگی نيروهای مسلح آذربايجان به جنگ و حتی پيشروی فدائيان بسوی زنجان و پشتيبانی آزاديخواهان از آنها، تبريز بوسيله راديو و تلگراف لحظه به لحظه فرمان عقب نشينی صادر می کرد. دستوری که موجب سردرگمی فرماندهان قشون آذربايجان و گسيختگی شيرازه کار می شد. سحرگاه 21 آذر 1325 با حمله به شهرها و قصبات کشتار و غارت بی رحمانه در سراسر آذربايجان آغاز شد. بيشترين قتل عامها توسط دسته ها و جاسوسان ويژه که قبلا آمده بودند با سازماندهی صورت گرفت. از طرف رسانه های گروهی وابسته به دولت تهران چنان تبليغ شد که گويا مردم بودندکه بخاطر نفرت از حکومت ملی با اين شيوه طرفداری خود را از شاه ايران نشان دادند. شهر سراب کانون آزادی به آتش کشيده شد، دهکده ها به غارت رفتند و فدائيان را ماند قرون وسطی به گاری بستند و عاری از شرف انسانی به هتک ناموس زنان پرداختند. آزاد وطن صدر تشکيلات اورمو، ميرزه نوراله  خان يکانی رئيس شهربانی اورمو، آذرپادگان فرماندار اردبيل و بسياری ديگر جزو اين شهدا بودند.

 در اورمو و اردبيل در روز 26 آذر از فزونی اجساد بی جان برگزيده ترين فرزندان عصر رفت و آمد در خيابانها غير ممکن گرديد. شخصی بنام محمد که استاد  سرنا "دوده ک" بود،  بجرم نواختن سرود ملی آذربايجان در روستای زنگلان واقع در حوالی قره ضياء الدين دستگير و زبانش را بريدند. در تبريز فريدون ابراهيمی دادستان کل که دانش خود را بخدمت ملت گماشت از مرگ با گشاده رويی استقبال کرد، در مياندوآب (قوشاچای) قلی صبحی را به دار آويختند و در اردبيل خليل دايی را سه بار با نيمه جان به دار آويختند. 27  تن از نظاميان دموکرات را در حاليکه سرود ملی آذربايجان " آنا يوردوم سان ای شانلی وطن!       همشه ليک، ياشا آذربايجان!"  را می خواندند تيرباران کردند و هزاران شهيد گمنام ديگر...

 

مشاهدات سران سپاه مهاجم:

فردوست، يکی از سرکردگان خود رژيم، در خاطراتش از سفر خود در تاريخ 22 آذر ماه همراه محمد رضا شاه به تبريز می نويسد: " در خيابانها اجساد اعدام شده زيادی ديده می شد و حدود 2 هزار الی 3 هزار نفر را اعدام کرده بودند. "  وی در اشاره به روحيه آذربايجانی های اسير در زندان ارتش ناگزير از دليری رزمندگان فرقه دموکرات تحسين ميکند.  و همچنين از مقاومت حماسه گونه نظاميان فدائی چنين ياد می کتد: "سلول بزرگی بود و حدود 20 نظامی (سرگرد، سرهنگ دو و سرهنگ تمام)...  [وقتی که به آنها پيشنهاد کمک کردم]  ناگهان سرگرد حسن قاسمی که همدوره من بود و گويا بر بقيه رياست داشت، برگشت و گفت: با اين [فردوست] صحبت نکنيد و خودتان را کوچک نکنيد. بگذاريد هرکاری می خواهند بکنند!"  (فردوست، حسين: ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، خاطرات ارتشبد سابق حسين فردوست، انتشارات اطلاعات، تهران 1372، چاپ ششم ص 151 و 152)

 سرانجام:

ماريا ماچاکی در اين باره می گويد: «عناصر مسلح حکومت تهران خانه فدائيان را غارت کردند و بيش از 25 هزار انسان را به قتل رساندند»  (لحظاتی از زندگی صفر قهرمانيان،... ص 115، به نقل از ماريا مارچاکی، ايران و باربه، مسکو1959، ص 171)

2500 دموکرات طبق احکام بيدادگاههای نظامی شاه اعدام شدند، 8000 نفر به مجازاتهای سنگين محکوم شدند که از جمله آنها صفر قهرمانيان است که 32 سال در زندان حکومت شاهنشاهی محبوس بود.  3600 نفر از روستائيان به بهانه هايی به سلطان آباد، اراک، بندرعباس و برازجان تبعيد گرديدند. ستونهای منظمی از سربازان و فدائيان به آن سوی ارس به آذربايجان شمالی عقب نشينی کردند. بنا به گزارش منابع رسمی در سال 1325 در باکو  تعداد پناهندگان از آذربايجان (جنوبی) در باکو نزديک به هفتاد هزار نفر اعلام شده است.

سرسپردگان دولت مرکزی همه کانونهای فرهنگی و هنری را ويران کردند، آلات موسيقی را شکستند، مرکز تئاتر و کتابخانه مجلس ملی را به آتش کشيدند. کتابهای درسی فرزندان معصوم را سوزاندند و جشن کتاب سوزان برپا ساختند. آنها بعد از شکستن مجسمه های سردار ملی، ستارخان و سالار ملی، باقرخان، عکس های رضاخان  را به جای آنها گذاشتند. "هيچ سازمان سياسی به اين جنايت عظيم اعتراض نکرد. تنها آذربايجانيان شمالی بودند که با گوشت و پوست خود اين نا به حقی مطلق را حس کردند و بشريت مترقی را به همنوائی فرا خواندند.  «صمد وورغون» که در کنگره جهانی صلح پاريس شرکت نموده بود با خواندن شعر « به کتابهايی که سوزانده شد» اعتراض آذربايجانيان را به گوش جهانيان رساند."   (لحظاتی از زندگی صفر قهرمانيان ... ص 120)

حکومت شونيستی پهلوی پيش از استقرار حکومت اسلامی در ايران با گستاخی تمام همه ساله سالگرد 21 آذر 1325 را چون به اصطلاح  "روز نجات آذربايجان" در اقصی نقاط کشور و بويژه شهرهای آذربايجان با مراسم سان و رژه نظامی "جشن" می گرفت. در اين سالهای سياه  در محافل رسمی و جرايد با صرف هزينه های گزاف، جشن ملی 21 آذر 1324 را محکوم می ساختند و بدين طريق نمک بر جراحتهای مردم درد کشيده  آذربايجان می پاشيدند. هدف آن بود که ساير خلقهای ايران و بويژه نسل جوان آذربايجان را از واقعيتهای تاريخی غافل سازند.

هر نسل برهه ای از تاريخ را تشکيل می دهد. همه ما در برابر نسل حاضر و آينده مسئول هستيم. گفتن و نوشتن حقايق، وظيفه ملی- اجتماعی فرد- فرد ماست. افشای جنايات، اشتباهات، خطاها و خيانت های گذشته به نسل فعلی در انتخاب دوست و دشمن خود ياری ميکند. از گفتن و نوشتن حقايق نبايد وحشت داشت.

نهضت 21 آذر 1324 فدای بازی قدرت های بزرگ بر سر سرنوشت ملل حق طلب شد. شکست اين نهضت به بيانی پايان دوران ماه عسل کوتاه شرق و غرب بعد از اتحاد پيروزمندشان در جنگ جهانی دوم بود.  نسل حاضر شانس تاريخی را داشت که نظاره گر پايان دوران جنگ سرد باشد. اما آذربايجان که ياد صدها جنگ و خاطره شکوه پيروزی ها و اندوه شکست ها را در سينه دارد، پا برجاست.

باری اين نهضت عظيم بخون نشست، داس مرگ فرزندان اين ديار را درو کرد و خاک وطن را از خون قربانيان گلگون کرد. اما هيچ نيرویی قادر به جلو گيری از حرکت تاريخ نخواهد بود و کشتزاران ديروز از پس زمستانهای تاريک، بهاران بار وری و خرمی را تجربه خواهند کرد تا پر برکت و فراوان به بار نشيند.

بهروزی فردای ملتمان نبايد فدای آسودگی نسل حاضر گردد. حق تعيين سرنوشت آذربايجان با مردم اين ديار است و بس!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 13:38  توسط پرولتر 

 

«جک لندن» تمام خشونت و حزن سبک ناتورالیسم را در آثارش به تصویرمی‌کشد. خواندن داستان‌های «لندن» چنین بدست می‌دهد که زندگی او آهنگ تلخی داشته و ریشه در زندگی تلخ پدر و مادرش دارد.
«فلورا»،مادرش، از آغاز زندگی، خوشبخت نبود. او تب تیفویید گرفته و نه تنها زیبایی خود را از دست داده بود بلکه ناتوانی جسمی همچون دید بسیار کم نیز بر نگونبختی او می‌افزود. «فلورا» موهایش را از دست داده‌بود و تا آخر زندگی از کلاهگیس استفاده می‌کرد. شماره کفشش نیز هرگزاز 12 بچگانه بزرگ‌تر نشد. تب، افسردگی او را افزایش می‌داد. او همواره درباره چیزهای اطرافش، مانند برتری نژاد گذشتگانش، یاوه سرای می‌کرد.
«فلورا» تنها فرزند خود را از کودکی با این تفکر بزرگ کرد که سیاه پوستان قابل اعتماد نیستند. («جک لندن» در تمام زندگی بر این باور بود که انگلوساکسون‌ها نژاد برتر آمریکا هستند.)
«فلورا» در‌25 سالگی از خانواده جدا شد و پس از تجربه دوره کوتاه زندگی‌اش در سیاتل، مسیر سن فرانسیسکو را در پیش گرفت؛ چون این شهر کوچک به مکانی برای هجوم جویندگان طلا تبدیل شده بود و «نجیب زادگان سوار بر قطار» به آنجا می‌رفتند. چند 10 هزار مهاجر نیز، با آرزوی رسیدن به زندگی بهتر، مسافر این نقطه از جهان بودند.
«فلورا» در ابتدا برای پرداخت هزینه‌های زندگی به آموزش پیانو پرداخت. او در سال 1874 با مردی بنام «ویلیام چینی»، که یک ستاره شناس بود، آشنا شد. «چینی» احساس شیدایی «فلورا» را با احضار روح بیشتر می‌کرد. آن‌ها با کمک یکدیگر مکانی را برای احضار روح دایرکردند. «فلورا» در ازای ارتباط برقرار کردن با روح گذشتگان مشتریانش و فرستادن پیام برای آن‌ها پول دریافت می‌کرد، اما درآمدش کفاف اجاره محل را نمی‌داد. «ویلیام» تمایل داشت کار تمام وقتش در مجله را رها کند. او بر این باور بود که ستاره شناسی یک دانش است و فکر می‌کرد که زن و مرد می‌توانند با کمک گرفتن از دانش ستاره شناسی دارای فرزند شگفت‌انگیزی شوند.
«فلورا» در 12 ژانویه 1876 چنین پسری را به دنیا آورد: کودکی که نتیجه عشق حرام آن‌ها بود و «نشانه شرم مادر». او را «جک» نامید. باردار شدن «فلورا» از رسیدن او به ثروت جلوگیری کرد و زایمان نیز توان جسمی اندکش را از او گرفت، ودیگر بنیه لازم را برای تغذیه کودکش نداشت.
«جک» را برای مدت هشت ماه به دایه‌ای به نام «مامی جنی» سپردند و او نیز همچون فرزند خود از او نگهداری می کرد. در همین زمان، «ویلیام چینی» ،‌‌ بی خبر، «فلورا» را تنها گذاشته و از مسئولیت نگهداری خانواده گریخت. تنها چند ماهی از فرار « چینی» گذشته بود که «فلورا» با مردی بنام «جان لندن»، سرباز قدیمی جنگ‌های داخلی آمریکا که از همسرش جدا شده بود و دو دختر داشت، ازدواج کرد و همه در یک آپارتمان کوچک ساکن شدند.
وقتی «جک» به کانون خانواده بازگردانده‌شد، «الیزا»، خواهر ناتنی‌اش، مسئولیت مادری او را بر عهده گرفت. «الیزا» بعدها تبدیل به محبوب‌ترین زن زندگی «جک لندن» شد.«جان لندن» نیز نام خود را بر او گذاشته_«جک لندن» پیش از این با نام «جان گریفیث چینی» شناخته می‌شد_ و همچون پدر مهربانی او را دوست می‌داشت.
«فلورا» وضعیت مناسبی نداشت وبیقراری، وضعیت روانی متغیر، از کارافتادگی مغزی و حمله‌های قلبی او تمام خانواده را پژمرده کرده‌بود. اما این تاثیرهای منفی بیشتر از همه روی «جک»، که هیچ‌گاه علاقمندی خود را به او نشان نداد، نمود داشت. سرانجام، خانواده «لندن» به اکلند مهاجرت کردند. این شهر ،برخلاف سن فرانسیسکو، ماسه‌ای و مزخرف بود وآن را بر پایه ارزش‌های پیشگامان سخت‌کوشی و صداقت بنا نهاده بودند. این قالب فکری بعدها در آثار «جک لندن» نمود پیدا کرد.
«جان لندن» مزرعه‌ای خرید و بدین ترتیب «جک» از پنج ساگی مجبورشد در مزرعه کار کند.
«جک»، روزی در حال کار کردن در مزرعه چند جرعه از آبجوی انگلیسی نوشید و به‌شدت بیمارشد؛ دو سال بعد در یک میهمانی عروسی شراب نوشید و مست کرد. بدین ترتیب ناخوشی تمام عمر او در مبارزه با الکل از همان زمان آغاز شد.
وقتی «جک» هشت ساله شد، خواهرش، «الیزا» به عقد کاپتان «شپارد»، دانشجوی شبانه روزی در آمد. چند سال بعد، کاپتان به همراه «الیزا» و سه فرزندشان به بخش دیگری از اکلند منتقل شدند. «جک» در این زمان از نظر روحی ویران شده‌بود.
چند ماه بعد، بیماری همه گیری مرغ‌های «جک» را از بین برد. خانواده «لندن» نیز، با فراموش کردن رویای مزرعه‌ای سرسبز،



توانایی وی در نوشتن بیش از یک هزار کلمه
 در روز باعث شد تا در مدت 18 سال نویسندگی
 آثار مشهور بسیاری را خلق کند

 به اکلند بازگشتند. «جک» از این‌که دوباره می توانست نزدیک «الیزا» و «مامی جنی» باشد خوشحال بود. او در راه خانه به مدرسه، جنگیدن همانند پهلوان پنبه‌ها را می‌آموخت. هر چند «جک»قوی جثه نبود ولی در حیله‌گری و جنجال به پا کردن استعداد قابل توجهی داشت.
«جک» در سن 14 سالگی از مدرسه دستور زبان انگلیسی فارغ التحصیل شد، اما به دلیل ناتوانی مالی نتوانست ادامه تحصیل دهد و به ناچار در کارخانه قوطی‌سازی مشغول به کار شد. خوشبختانه کار در دوران کودکی بدنش را نیرومند و مردانه کرده‌بود. کودکی «جک» در تنهایی گذشته‌بود و کتابخانه محلشان اولین و تنها آشنایی او با فرهنگ بشمارمی‌رفت. کتاب‌ها، جهانی فراتر از اکلند را پیش روی او می‌گشودند.
در این زمان، «جک» در بخش ترشی‌جات یک فروشگاه مواد غذایی کار می‌کرد و هر چه بیشتر سرکه جا می‌انداخت، احساس بیقراری و فرار در او قوی‌تر می‌شد و اغلب این احساس نفرت خود را با بدمستی کردن آرام می‌کرد.اوبه مست کردن در کافه‌های محله عادت کرده‌بود و در همین مکان‌ها بود که با مردان دریا (ملوانان، شکارچیان خوک آبی و نهنگ و زوبین‌سازان) آشنا شد. فرصتی فراهم شده‌بود تا به صید غیرقانونی صدف بپردازد و با کمال میل آن را پذیرفت. وقتی که فصل صید گذشت و او لذت کافی از این حرفه را در مدت سه ماه بدست آورد، به سن فرانسیسکو بازگشت.
«جک»، پس از تمام شدن مدت زمان ممنوعیت شکار، به دریا بازگشت و ماه ها از این فرصت پیش آمده برای تجربه کردن دریا و احساس آزادی استفاده کرد.
وقتی «جک» به کالیفرنیا بازگشت، یک سالی از سفرش به گوشه و کنار ایالات متحده می‌گذشت. حالا می‌خواست از عادت‌های اوباش گونه دست برداشته و با تلاشی که در کسب و کار نشان می‌داد، مادرش را خوشحال کند. او می‌خواست با عهده‌دارشدن وظیفه نان آوری خانواده مایه افتخار مادر باشد.
«جک» در سن 19 سالگی بر آن شد تا به دبیرستان باز گردد. او حالا هم کار می‌کرد و هم درس می‌خواند. کم کم، با توجه به آشنایی‌اش با حزب‌های سیاسی این کشور و بویژه حزب سوسیال، به نظریه‌های سیاسی علاقمند شد.
• «لندن»، سوسیالیسم را در سفرهایش به دیگر ایالت‌های آمریکا شناخته و به آن علاقمند شده‌بود. سوسیالیسم سال‌ها فکر و هدف او را تشکیل می‌داد. از «جک لندن» به عنوان «پسر سوسیالیست اکلند» نیز یاد می‌شود. وی چندین بار، در بزرگسالی، تلاش کرد که در انتخابات شهرداری پیروز شود اما موفق نشد.
«جک» می‌خواست وارد جریان‌های انقلابی شود اما ابتدا می‌بایست دبیرستان را تمام کرده و وارد دانشگاه می‌شد. عضویتش در حزب کارگر سوسیالیست منجر به اخراجش از مدرسه شد. پس تصمیم گرفت که با تکیه بر علاقه شخصی خود به مطالعه پرداخته و وارد دانشگاه کالیفرنیا در برکلی شود.
در دانشگاه پذیرفته‌شد اما هنوز چهار ماه هم از ورودش نگذشته‌بود که شرایط خفقان حاکم در دانشگاه وی را دلسرد کرده و مجبور به انصراف از ادامه تحصیل کرد. اوشروع به نوشتن و مطالعه کرد. در این زمان در یک لباس‌شویی کار می‌کرد تا هزینه زندگیش نیز تامین شود.
«جک» وقتی که تب یافتن طلای کلوندایک در آمریکا همه‌گیر شد، ‌‌توانست به همراه شوهر «الیزا» و سرمایه‌ای که او داشت به شمال سفر کند (1897-1898). شاید بتوان گفت آن‌چه که او در شمال دید و تجربه کرد مهم‌ترین نکته‌های قابل توجه در آثار موفقش را تشکیل می‌دهند.
سرانجام با بازگشت به اکلند، زمان موفقیت بزرگ «جک» نیز فرارسید؛ او کتاب «ادیسه شمال»_ داستان کوتاهی درباره یافتن طلا_را در سال 1900 منتشر کرد. اولین اثر وی به‌خاطر نیرومندی و توصیف بسیار جالبش مورد توجه بسیار زیادی قرار گرفت. «جک» در همان سال با دختری به نام «بسی (بکی) مادرن» که آموزگار ریاضی، بسیار رک‌گو و جوانی ایرلندی تبار، که دهه سوم جوانی‌اش را تجربه می‌کرد، آشنا شد و این آشنایی در مدت کوتاهی به ازدواج انجامید.
در همین مدت، پیشنهادهایی برای نویسندگی ازطرف ناشران مختلف دریافت کرد که پول بسیار زیادی را وعده می داد و می توانست او را از فقر خارج کرده و وارد دنیای سرمایه‌داری کند.
«بسی» (بکی) دختری بدنیا آورد. «جک» دخترش را بسیار دوست داشت اما نسبت به مادر فرزند خود احساس سردی می‌کرد. او پس ازازدواج بیشتر وقت خود را در میان دوستانی همچون «آنا استرانسکی» و «جورج استرلینگ» سپری می‌کرد. دوستانش لقب «گرگ» را برایش انتخاب کرده‌بودند.
خانواده «لندن» در سال 1901 به حومه اکلند مهاجرت کرد. «آنا» در این مدت برای دیدن و کمک کردن به «جک» در نوشتن داستان‌هایش به خانه آن‌ها رفت و آمد می‌کرد و این کار او مخالفت و احساس حسادت «بسی» را بر می‌انگیخت. پس از مدتی «آنا» به نیویورک منتقل و ارتباطش با «جک» قطع شد.
«جک» در سن 25 سالگی احساس می‌کرد که دیگر نمی‌تواند قدرت گذشته خود در نوشتن را داشته‌باشد و شاید سفر کوتاهی به انگلستان می‌توانست مقداری از توانایی گذشته‌اش را بازگرداند.
دومین دختر آن‌ها در سال 1902 میلادی به دنیا آمد؛ یعنی همان سالی که «جک» نوشتن «آوای وحش»The Call of The Wild)) را آغاز کرد. این داستان نیز بسیار پر خواننده از کار در آمد و قدرت تصویر‌سازی مبهوت‌کننده خالق خود را نشان می‌داد. پس از انتشار این داستان، سفرهای پی درپی «جک» و دیدار با افراد مختلف بخشی از زندگی او را تشکیل می‌داد. «جک» نتوانست به تعهد اخلاقی همسرداری وفادار بماند و این امر باعث شد «بسی» در سال 1903 از دادگاه درخواست طلاق کند. «جک» نیز پس از جدا شدن از «بسی» با زنی به نام «چارمیان کیتریج» ازدواج کرد تا شاید محبتی را که در بودن با «بسی» احساس نمی‌کرد در کنار همسر جدیدش پیدا کند. «چارمیان» از صبر و بردباری بیشتری در مقایسه با «بسی» برخوردار بود و اعتیاد به الکل و نوسان‌های رفتاری و اخلاقی «جک لندن» را، بویژه هنگامی که مشغول نوشتن داستان جدیدی بود، با تحمل بیشتری درک می‌کرد.
تنها فرزندش از «چارمیان»، که «جویی» نام داشت، فقط 38 ساعت زندگی کرد.
در سال 1907 به‌همراه «چارمیان» راهی سفرهای دریایی در اقیانوس‌های کره خاکی شد و به دریاهای جنوبی اسنارک (Snark) رفت. وی ایده نوشتن کتاب «سفر به اسنارک» را از همین مسافرت گرفت.«جک» عاشق سفرهای دریایی بود و حتی با کشتی به برخی کشورهای آسیایی مانند ژاپن و کره سفر کرده‌بود.
ازدواج با «چارمیان» او را تشویق به خریدن مزرعه‌ای به نام «هیل رنچ» در کالیفرنیا و توسعه چند مرحله‌ای آن کرد تا به دامداری بپردازد؛ 1400 هکتار زمین درخت‌کاری، مزرعه‌ها، چشمه، دره‌‌ها، تپه‌ها، و حیات وحش بخشی از زیبایی مزرعه‌های بزرگی بود که «لندن» بین سال‌ه‌ای 1905 تا 1913 خرید.

"The grapes on a score of rolling hills are red with autumn flame. Across Sonoma Mountain wisps of sea fog are stealing. The afternoon sun smolders in the drowsy sky. I have everything to make me glad I am alive. I am filled with dreams and mysteries. I am all sun and air and sparkle. I am vitalized, organic."

- Jack London


*املاک وی در حال حاضر جزو دارایی موزه طبیعی و تاریخی کالیفرنیا ثبت شده‌است.
 

«جک لندن» هرچند به موفقیت دست پیدا کرد اما هرگز از آن‌چه بدست می‌آورد احساس رضایت نداشت.
او سال‌های آخر عمر خود را در مبارزه با بیماری‌هایی مانند ناراحتی کلیه ومعده و درصد بالای اوره که هر روز امید کمتری برایش باقی می‌گذاشتند، سپری کرد و سر انجام در تاریخ21 نوامبر 1916، درحالیکه عشق و دلسوزی «چارمیان» را در کنار خود داشت ، دیده از 40 سال دیدن جهان فرو بست.
هوش استثنایی، شخصیت مثبت اندیش و روح سبک «جک» در کنار تجربه‌های بسیاری که از زندگی پر فراز و نشیب دوران جوانی بدست آورد، باعث شد تا بسیاری از خوانندگانش با شخصیت‌های داستان‌هایی که می‌نوشت ارتباط نزدیکی برقرار کنند.
 

میدانی در اکلند بنام «جک لندن» نام‌گذاری شده‌است(تصویر روبه‌رو)
 

«جک لندن» اولین نویسنده موفق طبقه کارگر ایالات متحده آمریکاست.
توانایی وی در نوشتن بیش از یک هزار کلمه در روز باعث شد تا در مدت 18 سال نویسندگی آثار مشهور بسیاری را خلق کند. پرکاری «جک لندن» را می‌توان در 51 کتاب و چند صد مقاله‌ای که منتشر کرد، دید. او گران قیمت‌ترین و پر خواننده‌ترین نویسنده آمریکا در زمان خود بود.
گفتنی است، آثار بسیار زیاد «جک لندن» را می‌توان از نظر ادبی به رمان، داستان کوتاه، مقاله، نمایش‌نامه و آثار واقع‌گرایانه تقسیم کرد.
مشهورترین داستان‌های کوتاه این نویسنده عبارتند از: The Call of The Wild, To Build a Fire و White Fang .
 

 

 

«جک لندن»:
«نمی‌توانید منتظر وحی و الهام بمانید، بلکه باید آن را با تلاش بدست آورید.»
«جک لندن»:
« انداختن استخوان برای سگی را نمی‌توان نیکوکاری نامید. نیکوکاری همانا تقسیم استخوان با سگی است که تو نیز به اندازه آن گرسنه باشی.»


 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 19:9  توسط پرولتر  | 

کاش...
به قولی،
کاش می‌شد سه چیز را از کودکان یاد می‌گرفتم
ـ یا این که ـ
سه چیز را از کودکی‌ام فراموش نمی‌کردم:
۱) بی‌دلیل شاد بودن و پای‌کوبیدن
۲) همیشه سرگرم کاری بودن و بیهوده ننشستن
۳) حق و خواسته‌ی خود را با تمام وجود خواستن و فریادزدن.
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 18:58  توسط پرولتر  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 19:22  توسط پرولتر  | 

بابک قهرمان

بابک خرمدین
دراین قلعه

آزادی و استقلال

سنگر گرفته بود


 
   

 این، شاید زیبا ترین و گویا ترین تصویر از قلعه بابک در آذربایجان باشد. دژ تسخیر ناپذیر بابک خرمدین در برابر یورش اعراب، برفراز بلندترین نقطه کوه.

برخی پدیده های اجتماعی را بهتراست در هفت توی راز و رمز و اشاره نپیچاند و مغزکلام را در ارتباط با آن گفت. ماجرا بزرگذاشت و مراسم سالانه بابک خرمدین و عزم هزاران و به تعبیری دهها هزار تن برای عبور از لابلای صخره ها و رسیدن به این قلعه نیز، از این جمله است:

بابک خرمدین، نه یگانه، بلکه از جمله نمادهای استقلال و میهن پرستی ایرانیان است. درمقابل اعراب ایستاد و از ایران و ایرانیت دفاع کرد. در دوران اخیر که حاکمیت جمهوری اسلامی ملی گرائی و ایرانیت را در سایه انترناسیونالیسم اسلامی و عربیت قرار داده و استبداد دینی را ابزار آن ساخته، بابک خرمدین چهره و معنای نوین و تازه ای یافته است. مردم با صراحت نمی گویند حرف حسابشان چیست و حاکمیت نیز با صراحت نمی گوید با چه چیز مخالف است؛ اما لُب کلام این است:

ایرانی از هویت خویش می خواهد دفاع کند و با استبداد مذهبی سر ستیز دارد و حاکمیت استبداد دینی را ابزار حاکمیت کرده و خود را به بهانه اسلام به اعراب چسبانده است. مردم هر سال از دامنه این کوه و با عبور از سد نیروی انتظامی و امنیتی و سپاهی به دشواری خود را تا قلعه بالا می کشند تا عزم خود را برای آزادی و رهائی از فرهنگ عربی به حاکمیت نشان دهند و حاکمیت نیز با آنکه به روی خود نمی آورد، با عده و عُده نظامی وانتظامی و امنیتی که هر سال برای 10 روز در جاده های منتهی به این قلعه و در پای آن بسیج می کند به مقابله با این خواست ملی بر می خیزد.

اما، این ماجرا روی دیگری هم در این سال ها یافته که آن را هم باید گفت:

عده ای هوس کرده اند این اسب راهوار را وارونه سوار شوند. یعنی می خواهند این مراسم و نمایش ملی دفاع از استقلال و آزادی و فرهنگ و زبان ملی را تبدیل به وابستگی به ترکیه و جمهوری آذربایجان کنند. دُهل و بوق و پرچم ترکیه را می برند بر فراز این قلعه و بجای اعلام حمایت از هویت ملی و استقلال کشور، اعلام هویت ترکی و وابستگی می کنند. شاید یکی از کاندیداهای رد صلاحیت شده تبریز در دوره های گذشته مجلس شورای اسلامی بنام "چهرگانی" را بتوان موتور این حرکت دوم نامید. سلطنت خواهان و اهل استبداد گذشته نیز، اغلب زیر همین پرچم جمع شده و طبع اسرائیل پسند آنها، حالا ترکیه پسند شده است!

بدین ترتیب، آنها که استبداد دینی و چسبیدن به اعراب، به بهانه زبان قرآن (عربی) را در حاکمیت دنبال می کنند، به همین حرکت دوم  استناد کرده و بگیر و ببند سالانه در اطراف قلعه بابک و جاده های مرتبط با آن را راه می اندازند، حال آنکه اکثریتی که می خواهند به قلعه بروند و علیرغم هر دشواری که حاکمیت فراهم می کند می روند، حرفشان چیز دیگری است. حاکمیت نیز آزادی سیتزی را زیر پوشش مقابله با تجزیه طلبی و تبلیغ بیگانه ( ترکیه و جمهوری آذربایجان) پنهان می کند!

اینکه دختر و پسر با هم می روند به قلعه، ساز می زنند و ارزش های دینی را پایمال می کنند، حجاب زنان کج است، موی مردان بلند است و ... همه اش بهانه است. درد چیز دیگری است!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 9:37  توسط پرولتر  | 

احمد شاملو

Shamlu's Picture                                                                                                                           

روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.

روزی که کمترین سرود بوسه است.

و هر انسان برای هر انسانی برادری است .روزی که دیگر در خانه هایشان را نمیبندند.

قفل افسانه ای است و قلب برای زندگی بس ...

روزی که معنای هر سخن دوست داستن است تا تو بخاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی..

روزی که آهنگ هر حرف زندگی است .

تا من بخاطر آخرین شعر رنج جسجوی قافیه نبرم.روزی که هر لب ترانه ای است تا کمترین سرود بوسه

باشد....روزی که هر لب ترانه ای است تا کمترین سرود بوسه باشد .....

روزی که تو بیایی یکسان شود برای همیشه روزی که ما برای کبوتر هایمان دانه بریزیم......

و من آنروز را انتظار میکشم حتی اگر روزی که دیگر نباشم .............

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 19:13  توسط پرولتر  | 

چکیده ای از زندگینامه فروغ

 

فروغ در دیماه سال ۱۳۱۳ در محلۀ امیریۀ تهران پا به عرصۀ وجود نهاد پدرش محمد فرخ زاد یک نظامی سختگیر بود و مادرش زنی ساده و خوش باور. او فرزند چهارم یک خانوادۀ نه نفری بود
چهار برادر به نامهای امیر مسعود، مهرداد و فریدون و دو خواهر به نامهای پوران و گلوریا
پس از اتمام دوران دبستان به دبیرستان خسروخاور رفت. در همین زمان تحت تاثیر پدرش که علاقمند به شعر و ادبیات بود. کم کم به شعر روی آورد. و دیری نپائید که خود نیز به سرودن پرداخت. خودش می گوید که " در سیزده چهارده سالگی خیلی غزل می ساختم ولی هیچگاه آنها را به چاپ نرساندم. "
در سال ۱۳۲۹ در حالی که ۱٦ سال بیشتر نداشت با نوۀ خالۀ مادرش پرویز شاپور که ۱٥ سال از او بزرگتر بود ازدواج کرد. این عشق و ازدواج ناگهانی بخاطر نیاز فروغ به محبت و مهربانی بود. چیزی که در خانۀ پدری نیافته بود. پس از پایان کلاس سوم دبیرستان به هنرستان بانوان می رود و به آموختن خیاطی و نقاشی می پردازد. از ادامه تحصیلاتش اطلاعاتی در دست نیست.
می گویند که او تحصیلات را قبل از گرفتن دیپلم رها می کند
اولین مجموعۀ شعر او به نام " اسیر " در سال ۱۳۳۱ در سن ۱۷ سالگی منتشر می گردد. کم و بیش اشعاری از او در مجلات به چاپ می رسد.
با به چاپ رسیدن شعر " گنه کردم گناهی پر ز لذت" در یکی از مجلات هیاهوی عظیمی بپا می شود و فروغ را بدکاره می خوانند و از آن پس مورد نا مهربانی های فراوان قرار می گیرد.
" گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پیرانه بستند "
در سال ۱۳۳۲ با شوهرش به اهواز می رود. دیری نمی پاید که اختلافات زناشوئی باعث برگشت فروغ به تهران می شود
حتی تولد کامیار پسرشان نیز نمی تواند پایه های این زندگی را محکم سازد. سرانجام فروغ در سال ۱۳۳٤ از شوهرش جدا می شود
قانون فرزندش را از او می گیرد. حتی حق دیدنش را. فروغ ۱٦ سال تمام و تا آخر عمرش هرگز فرزندش را ندید
" وقتی اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشم های کودکانۀ عشق مرا
با دستمال تیرۀ قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
چیزی نبود. هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم : باید، باید، باید
دیوانه وار دوست بدارم

مجموعه های از کارهای فروغ فرخزاد
مجموعۀ شعر
ـ اسیر ۱۳۳۱
ـ دیوار ۱۳۳٦
ـ عصیان ۱۳۳٨
ـ تولدی دیگر۱۳٤۱
و مجموعۀ نا تمام ( ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد)

در حوزۀ سینما

ـ پیوندفیلم(یک آتش)که در سال ۱۳۴۱ در دوازدهمین جشنوارۀ فیلم های کوتاه و مستند ونیز در ایتالیا شایستۀ دریافت مدال طلا و نشان برنز شد.

ـ بازی در فیلمی از مراسم خواستگاری در ایران. سفارش موسسۀ ملی کانادا به گلستان فیلم بود.
ـ همکاری در ساختن بخش سوم فیلم ( آب و گرما)
ـ مدیر تهیۀ فیلم مستند ( موج و مرجان و خارا ) به کارگردانی ابراهیم گلستان
ـ مدیر و تهیه و بازی در فیلم نیمه کارۀ ( دریا ) محصول گلستان فیلم
ـ ساختن فیلم مستند ( خانه سیاه است ) از زندگی جذامیان که در زمستان سال ۱۳۴۲ برندۀ جایزۀ بهترین فیلم جشنواره ( اوبرهاوزن ) آلمان شد.
ـ بازی در نمایشنامۀ ( شش شخصیت در جستجوی نویسنده ) اثر لوئیچی پیراندلو در سال
۱۳٤۲
ـ و در سال ۱۳٤٤ از طرف یونسکو فیلمی نیم ساعته و از برناردو برتولوچی فیلمی پانزده دقیقه ای . در رابطه با زندگی فروغ ساخته شد.
دهمین جشنوارۀ فیلم ( اوبرهاوزن ) آلمان جایزۀ بزرگ خود را برای فیلم های مستند به یاد فروغ نام گذاری کرد.
فروغ فرخزاد سرانجام در ۲٤ بهمن سال ۱۳٤٥ به هنگام رانندگی بر اثر تصادف جان سپرد و روز ۲٦ بهمن در گورستان ظهیرالدوله هنگامی که برف می بارید به خاک سپرده شد.

" شاید حقیقت آن دو دست جوان بود
آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد"

یادش همیشه گرامی باد
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 18:51  توسط پرولتر  | 

سون یات سن

سون یات سن «پدر جمهوری» و بنیانگزار چین مدرن است.

سون یات سن در سال 1866 میلادی در شهر کانتون زاده شده بود. او تحصیلات خود را در هاوایی و هنگ کنگ به پایان رساند. سون یات سن در فیلیپین «جامعه ساختار دوباره چین» و سپس در سال 1911 میلادی حزب انقلابی ضد – منچو «کومینتانگ» را تاسیس کرد. پس از سرنگونی دودمان امپراتوری منچو، سون یات سن در شهر کانتون به عنوان رئیس جمهور چین انتخاب شد.

در پی تیره شدن روابطش با ارتشبد یوان شی کای به ژاپن گریخت. سون یات سن پس از سرنگونی حکومت ارتشبد یوان در سال 1916 میلادی به چین بازگشت و اداره هفت استان جنوب چین را به عهده گرفت و یک دولت موقت در شهر کانتون تشکیل داد. در سال 1921 میلادی سون یات سن مجبور به فرار شد و بار دیگر به ژاپن پناه برد. او در ژاپن «3 اصل حکومت» را تنظیم کرد.

سون یات سن در سال 1924 میلادی به کانتون بازگشت و چند ماه بعد درگذشت. به این ترتیب ، در روز 12 مارس سال 1925 میلادی سون یات سن انقلابی مشهور چین بر اثر بیماری سرطان در سن 59 سالگی در شهر کانتون درگذشت.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 17:55  توسط پرولتر  | 

تقدیم به دوسته خوبم عارف

نمی فهمم چرا این مردمانه بی زبان همه جا حرف میزنن
و مردمان کور از دیده هایشن
ومردمان کر از شنیده هایشن
پس ای دیوونه تو عاقل ترینی
چون می فهمی
پس باش

عارف جان ممنون از شعرت عالی بود

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 20:50  توسط پرولتر  | 

مارکز

سالخوردگی به من آموخته است که , در نهایت  آنچه اهمیت دارد عواطف و احساسات عمیق عاشقانه است . یعنی آنچه در دل روی می دهد .  

 

 

 

گابریل گارسیا مارکز

  

گابریل گارسیا مارکز در ششم ماه مارس 1928 میلادی در دهکده ی آراکاتاکا در منطقه سانتاماریای کلمبیا متولد شد و تا سن هشت سالگی در این دهکده نزد مادربزرگش زندگی کرد.

 

در سال 1935 به قصد زندگی با والدینش به شهر بارانکیا رفت و تحصیلات ابتدایی را در مدرسه ی سیمون بولیوار به اتمام رساند .

 

در سال 1941 اولین نوشته هایش در روزنامه ای به نام خوونتود که مخصوص شاگردان دبیرستانی بود منتشر شد .  تحصیلات دبیرستانی او با او با وقفه روبه رو گشت و گارسیا مارکز , یک سال به سوکو رفت .

 

در سال 1943 پس از پایان سال تحصیلی ساحل آتلانتیک را جهت رفتن به بوگاتو ترک کرد و در این شهر در کنکوری برای گرفتن بورسیه شرکت کرد .

گارسیا مارکز در آن روزگار که در دبیرستان زیپاکوئیرا به تحصیل مشغول بود با انتشار مجله ای به نام لیتراتورا قدرت ادبی خویش را به سایر همکلاسی هایش بازشناساند . ولی متاسفانه نشریه ی فوق بعد از یک شماره توقیف شد !.

 

در سال 1947 گابریل گارسیا مارکز تحصیل در رشته ی حقوق را در دانشگاه بوگاتا را آغاز کرد.بی آن که  نوشته ای را منتشر کند مسئولیت ضمیمه ی دانشگاهی مجله هفتگی رازون را به عهده گرفت و با پلینیو مندوزا و کاملیا تورس اشنا شد .

در سپتامبر همان سال اولین نوول خود را در ضمیمه ی ادبی ال اسپکتادو منتشر کرد. و در ماه د سامبر گارسیا امتحانات سال اول حقوق را گذراند .  

 

درژانویه سال 1950 گارسیا مارکز مقاله نویس روزنامه ی ال ارالدوی بارانکیا شد.نوشتن کتاب ( برگ ریزان ) را همان سال آغاز کرد .

 

در سال 1951   مارکز به کارتاخنا جایی که والدینش در آن مستقر شده بودند برگشت .

 

اما در سال 1952 دوباره به بارنیکیا برگشت و دستنویس رگ ریزان به انتشارات لوسادای بوئنوس ایرس داد اما رد شد . با این حال او همچنان به خواندن سیرو سفر کردن و نوشتن و نوشتن ادامه داد .

 

سر انجام در سال 1955 کتاب برگ ریزان منتشر گشت .

 

در ژانویه سال 1957 گارسیا مارکز نوشتن کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد را تمام کرد . در ماه مه  همراه مندوزا به آلمان شرقی رفت. در ژوئیه باز به همراه پلینیو مندوزا به اتحاد جماهیر شوروی سفر کرد و از آنجا به مجارستان رفت در ماه اکتبر به پاریس برگشت و گزارشی طولانی دربارهی ممالک بلوک شرق نوشت .

 

 گابریل گارسیا مارکز در مارس 1958 در جریان یک سفر کوتاه به کلمبیا  با نامزدش مرسدس بارکاپادو ازدواج کرد . در همان سال سردبیر مجله ی ونزوئلاگرافیکا شد . و کتاب  کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد  را منتشر کرد .همچنین بسیاری از قصه های کتاب مراسم تدفین مادربزرگ و رمان ساعت شوم را به پایان رسانید .

 

در آوریل 1961 کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد مجددا چاپ می شد  . در همین سال به مکزیک رفت و با زن و فرزند دو ساله اش زندگی کرد . برای فیلم های سینمایی فیلمنامه نوشت . همچننین دستنویس داستان ساعت شوم را به مسابقه ی ملی رمان که در بوگوتا تا توسط شرکت نفت اسو ترتیب یافته , فرستاد و جایزه اول را از آن خود کرد .

 

در سال 1962 کتاب کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد وی در مکزیک منتشر شد . همچنین ترجمه های همان کتاب در پاریس . اولین روایت پاییز پدر سالار را هم در همین سال نوشت . در سال 1965 نوشتن صد سال تنهایی را آغاز کرد . و در آوریل 1968 صد سال تنهایی در بوئنوس آیرس منتشر شد و به موفقیتی فوری و چشمگیر رسد طوری که کتاب به طور مدام تجدید چاپ می شد .

 

در سال 1969  صد سال تنهایی جایزه فرانسوی بهترین کتاب خارجی را نصیب خود کرد .

 

در سال 1970 در بارسلون سرگذشت یک غریب چاپ شد . مارکز پس از این که پست سفیر بودن در بارسلون را رد کرد به سفر طولانی در کشور های کاراییب پرداخت .

انتشار نوول های کتاب داستان غم انگیز و  باورنکردنی انیدرای ساده دل و مادربزرگ سنگ دلش باعث شد که جایزه رومولو گایه گوس را در مورد بهترین رمان بدست آورد .

 

در سال 1976 پاییز پدر سالار منتشر شد .

 

در سال فوریه سال 1981 اولین مجموعه آثار روزنامه نگاری اش در بارسلون چاپ شد . در ماه مارس همان سال ارتش کلمبیا او را تهدید کرد که فورا کشورش را ترک کند و او هم ناچار به مکزیک بازگشت .

 

در سال 1982 کتاب چشمان آبی رنگ سگ را منتشر کرد و نیز در همین سال بود که موفق به اخد جایزه ادبی نوبل گردید .

 

 

کتاب عشق سالهای وبا را در 1986 منتشر کرد .

 

انتشار کتاب  ژنرال در هزارتوی خویش در 1989 در سطح جهانی جنجال آفرید .

در 1992 کتاب از عشق و شیاطین دیگر , 1996 انتشار کتاب پرونده یک گروگانگیری , 1998 کارگاه سناریو نویسی و فرهنگ جامعه اصطلاحات آمریکای لاتین  , 199 سرزمین کودکان و برای آزادی  و در سال 2000 دو عنوان کتاب به نام های یادداشت ها و خانه ی بزرگ از او منتشر شدند .

 

تا همین اواخر گارسیا مارکز با همسر , دو فرزند , عروس و نوه ی شش ساله اش در شهر نیو مکزیکو زندگی می کردند . اما با وخامت اوضاع جسمانی و سرطان رو به پیشرفت – هم چنین با احساس نزدیکی به مرگ – به سرز مین خود بوگاتا رفت . از چندی پیش , عنوان بزرگ ترین مرد و مرد سال 1999 آمریکای لاتین رسما به وی  داده شده است .

 

در میان آثار گوناگون مارکز صد سال تنهایی , پاییز پدرسالار , عشق در سال های وبا , کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد و ژنرال در هزارتوهای خود , اهمیت و ارزش ویژه ای دارند .

نشر روزنگار

5/2/82

این را هم اضافه کنم که کتاب به یاد آن بدکاره ی  غمگین آخرین اثر مارکز می باشد .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 14:26  توسط پرولتر  | 

مردی انقلابی

یک اطاق تاریک ِ تاریکِ تاریک... هیچ روزنه نوری نیست به جز نور مختصر چراغی که شعله های دود سیگار را آشکار می کند. دور یک میز گرد، سه نفر نشسته اند. هر کدام مشغول صحبت از چیزی هستند. هر گاه کسی حرف می زند دو نفر دیگر او را نگاه می کنند.

نفر اول با سری بی مو و سبیل بلند، با صدایی گیرا مشغول صحبت است. او ولادمیر لنین نام دارد. رهبر انقلاب سوسیالیستی روسیه. هر از چند گاهی چیزی می گوید، مشتش را روی میز می کوبد و چشمهای ریزش را ریز تر می کند. طوری حرف می زند که انگار برای جماعت زیادی مشغول صحبت است. صحبت هایش که تمام می شود نوشیدنی اش را سر می کشد. شاید منتظر است تا کسی برایش هورا بکشد!

نفر دوم با ریش انبوه و موهای جو گندمی اش صحبت را آغاز می کند. نام او کارل مارکس است. آرام صحبت می کند و صحبت کردنش نشان از آن دارد که در عمرش بسیار بیش از آنچه که صحبت کرده باشد فکر کرده است. چشمهای گشاد و گود افتاده مارکس پس از پایان صحبت هایش به سقف دوخته می شود و آنگاه که به روی میز برمی گردد چیزی برای گفتن ندارد.

نفر سوم با صورتی زرد رنگ و چاق (آنچنان که میان مردم آسیای شرقی متداول است) دهانش به حرف زدن باز می شود. نام او مائو است. مردی چینی در حالیکه مدام دستش را در حالت عمود بر زمین بالا و پایین می برد کلمات را از دهان به بیرون پرتاب می کند. هر گاه که می خواهد تاثیر کلامش بیشتر شود دستش را بیشتر تکان می دهد. مائو تکان کوچکی به دستش می دهد و این نشان پایان حرفهایش است...

چند لحظه ای سکوت حکمفرما می شود و ناگهان در میان ظلمات، مردی از گوشه اطاق سرفه کوتاهی می کند. آنگاه جرقه ای در تاریکی می درخشد و آتش کبریت زبانه می کشد. مردی با ریش بلند و کلاهی بر سر آن گوشه نشسته است و سیگار برگش را روشن می کند. بلند می شود و به سمت جمع سه نفره فیلسوفان راه می افتد. نزدیک که می رسد، می ایستد. می گوید: شنیدم آنچه گفتید. حالا می روم به سوی میدان عمل...

لنین با نگاهی مشکوک او را از نظر گذراند، مائو با دستش فنجان نوشیدنی را کمی تکان داد و مارکس بعد از اینکه نگاهی کوتاه به سقف انداخت گفت: کی هستی؟... اسمت را به ما بگو!
مرد ریش و کلاه دار پکی به سیگار برگ زد و گفت: چه گوارا!... ارنستو چه گوارا!

***

کودکی در خیابان های کوبا، جوانی در خیابان های بولیوی، مردی در کوچه پس کوچه های آرژانتین، پیرمردی در روی صندلی چوبی جلوی در یک کافه در کنگو، در گواتمالا، در شیلی... بر تن آنها لباس هایی است با عکس چه گوارا. زمانی خود ((چه)) بود و می جنگید و حالا عکسش یادگار آن روزگار است تا هر کس با دیدن آن، یادِ روح بزرگ و افکار انقلابی ((چه)) را در خاطرش زنده کند.

کلاس درس تمام شده بود و چه گوارا کاغذ و خودکارش را جمع می کرد. دیگر چیزی به پایان دوره دکترا باقی نمانده بود، اما او از سوی یکی از دوستانش پیشنهاد جالبی دریافت کرده بود. مسافرتی یک ساله به کشور های آمریکای جنوبی، حرکت به سوی کوردوبا، استراحت در کنار سواحل رود آلازوف...
برای این سفر چه گوارا می بایست یکسال از دانشگاه مرخصی می گرفت.

چه گوارا و رفیقش سفر یکساله شان را با یک موتور سیکلت 500 سی سی آغاز کردند. چه گوارا فقر و بدبختی مردم آمریکای جنوبی را می دید و مسبب همه آنها را امپریالیسم آمریکا می دانست. ((چه)) آمریکای جنوبی را به صورت ملتی واحد تجسم می کرد و برای آزادی این ملت می کوشید...

پس از پایان تحصیلات پزشکی، چه گوارا دوباره مشغول سفر در نقاط مختلف آمریکای جنوبی شد.

کوبا، کشوری که مردم آن فقیر و بد بخت اند این روزها تبعیدی های زیادی را از خاک خود به بیرون می فرستد. دو برادر که یکی از آنها ریش بلندی دارد و ابهت از سر و رویش نمایان است از خاک کوبا به مکزیکو سیتی تبعید شده اند. رائول و فیدل کاسترو که ذهنشان را اندیشه های سوسیالیستی پر کرده است مشغول ساماندهی نیروهای چریکی برای انجام یک کودتا در کوبا هستند. برای همراهی با این دو برادر هیچ کس مناسب تر از چه گوارا نیست. سه انقلابی سوسیالیست در کنار هم جمع می شوند.

***

- بخوابید روی زمین!... بخوابید روی زمین!

فیدل در حالیکه با تمام توان فریاد می کشید سینه خیز به سمت عقب بر می گشت. ساحل باتلاقی بود و لباسها آغشته به گل و لای شده بود. فیدل دوباره فریاد زد: برگردید عقب، بخوابید روی زمین!!

چه گوارا پزشک گروه هشتاد نفره ای محسوب می شد که اینک بیش از پانزده نفر از آنها باقی نمانده بود. سربازی که درست جلوی ((چه)) سینه خیز می رفت، سرش را کمی بالا آورد تا فاصله باقی مانده را تخمین بزند. ناگهان صفیر گلوله ای از بالای سر چه گوارا گذشت و در مغز چریک کوبایی جا گرفت. چه گوارا بسته ادوات پزشکی را به زمین انداخت و اسلحه سرباز کشته شده را برداشت. او حالا دیگر نه یک پزشک، بلکه یک چریک انقلابی بود...

فیدل کاسترو و چه گوارا شکست خورده بودند. باید بر می خواستند و از نو تلاش می کردند. فیدل و ((چه)) سعی در جمع آوری سلاح و نیروهای محلی داشتند. ترویج افکار سوسیالیستی توسط روشنفکران باعث جذب نیروی مناسبی برای براندازی حکومت باتیستا در کوبا شده بود.

باید حمله کرد و کوبا را نجات داد... نیروهای تحت فرماندهی چه گوارا با انهدام یک قطار نظامی موفق به تصرف سانتا کلارا شدند و سربازان فیدل کاسترو چندی بعد هاوانا را تصرف کردند. باتیستا به مانند هر دیکتاتور دیگر گریخت. دولت سوسیالیستی کوبا به رهبری فیدل کاسترو تشکیل شد.

کوبا آزاد

کلاس درس تمام شده بود و چه گوارا کاغذ و خودکارش را جمع می کرد. دیگر چیزی به پایان دوره دکترا باقی نمانده بود، اما او از سوی یکی از دوستانش پیشنهاد جالبی دریافت کرده بود. مسافرتی یک ساله به کشور های آمریکای جنوبی، حرکت به سوی کوردوبا، استراحت در کنار سواحل رود آلازوف...
برای این سفر چه گوارا می بایست یکسال از دانشگاه مرخصی می گرفت.

چه گوارا و رفیقش سفر یکساله شان را با یک موتور سیکلت 500 سی سی آغاز کردند. چه گوارا فقر و بدبختی مردم آمریکای جنوبی را می دید و مسبب همه آنها را امپریالیسم آمریکا می دانست. ((چه)) آمریکای جنوبی را به صورت ملتی واحد تجسم می کرد و برای آزادی این ملت می کوشید...

پس از پایان تحصیلات پزشکی، چه گوارا دوباره مشغول سفر در نقاط مختلف آمریکای جنوبی شد.

کوبا، کشوری که مردم آن فقیر و بد بخت اند این روزها تبعیدی های زیادی را از خاک خود به بیرون می فرستد. دو برادر که یکی از آنها ریش بلندی دارد و ابهت از سر و رویش نمایان است از خاک کوبا به مکزیکو سیتی تبعید شده اند. رائول و فیدل کاسترو که ذهنشان را اندیشه های سوسیالیستی پر کرده است مشغول ساماندهی نیروهای چریکی برای انجام یک کودتا در کوبا هستند. برای همراهی با این دو برادر هیچ کس مناسب تر از چه گوارا نیست. سه انقلابی سوسیالیست در کنار هم جمع می شوند.

***

- بخوابید روی زمین!... بخوابید روی زمین!

فیدل در حالیکه با تمام توان فریاد می کشید سینه خیز به سمت عقب بر می گشت. ساحل باتلاقی بود و لباسها آغشته به گل و لای شده بود. فیدل دوباره فریاد زد: برگردید عقب، بخوابید روی زمین!!

چه گوارا پزشک گروه هشتاد نفره ای محسوب می شد که اینک بیش از پانزده نفر از آنها باقی نمانده بود. سربازی که درست جلوی ((چه)) سینه خیز می رفت، سرش را کمی بالا آورد تا فاصله باقی مانده را تخمین بزند. ناگهان صفیر گلوله ای از بالای سر چه گوارا گذشت و در مغز چریک کوبایی جا گرفت. چه گوارا بسته ادوات پزشکی را به زمین انداخت و اسلحه سرباز کشته شده را برداشت. او حالا دیگر نه یک پزشک، بلکه یک چریک انقلابی بود...

فیدل کاسترو و چه گوارا شکست خورده بودند. باید بر می خواستند و از نو تلاش می کردند. فیدل و ((چه)) سعی در جمع آوری سلاح و نیروهای محلی داشتند. ترویج افکار سوسیالیستی توسط روشنفکران باعث جذب نیروی مناسبی برای براندازی حکومت باتیستا در کوبا شده بود.

باید حمله کرد و کوبا را نجات داد... نیروهای تحت فرماندهی چه گوارا با انهدام یک قطار نظامی موفق به تصرف سانتا کلارا شدند و سربازان فیدل کاسترو چندی بعد هاوانا را تصرف کردند. باتیستا به مانند هر دیکتاتور دیگر گریخت. دولت سوسیالیستی کوبا به رهبری فیدل کاسترو تشکیل شد.

کوبا آزاد شد... حالا صدای گیتار از هر گوشه بر می خواست و نوید شادی می داد. صدای پیانوی کهنه دوباره طنین انداز می شد و سیاه پوستی که کلاه به سر داشت مهارتش را در نواختن نشان می داد. گاهی هم لبخند می زد و دندان های سفیدش نمایان می شد. کافه ها رونق گرفت. مردی عینکی در حالیکه سیگار برگ کلفتی به دست داشت با آهنگ زیبای ترومپت روی صندلی اش تکان می خورد. در خیابان ها عکس ((چه)) روی دیوار بود... اکنون بهتر از هر زمان دیگری می توان رقصید... فیدل برای مردم دست تکان می دهد... اما ((چه)) کجاست؟

... اندیشه های انقلابی چه گوارا پایان نیافته است. او اینک عازم کنگو می شد تا در حمایت از پاتریس لومومبا به شورش های انقلابیون کنگو کمک کند. اندیشه های سوسسیالیستی ((چه)) تطبیق کاملی با اندیشه های پاتریس لومومبا داشت. لومومبا تحت تاثیر اندیشه های مائو و مارکس به ایجاد حکومت سوسیالیستی می اندیشید و انقلاب اکتبر در روسیه تلنگری بزرگ بود.

زندگی چه گوارا سپس به سفر کردن در کشور های جهان گذشت. سپس به کوبا باز گشت، اما او که دست راست فیدل کاسترو محسوب می شد خود را از نظر ها پنهان می کرد. شاید آماده رفتن به جای دیگری بود. شاید اندیشه ای دوباره برای جنگهای چریکی و مبارزات انقلابی داشت. سپس ((چه)) که اینک سن را از مرز چهل گذرانده بود عازم بولیوی شد، در حالیکه این بار نه یک چریک ناشناخته بلکه رهبری بزرگ و کاملاً تحت نظر سازمان سیا بود...

نیروهای چه گوارا در نبرد های کوهستانی در بولیوی به پیروزی هایی دست یافتند، اما حضور فعال نیروهای آمریکایی مانع بزرگی برای یک انقلاب سوسیالیستی به شمار می آمد. اوضاع خیلی خوب پیش نمی رفت و ((چه)) اصلاً راضی نبود. شاید می توانست در کوبا بماند و راحت به سیگار برگش پک بزند. اما او یک انقلابی بود.

عاقبت روزی رسید که نظامیان دولت بولیوی محل اقامت چه گوارا را شناسایی و محاصره کردند. نبرد دوباره ای آغاز شد. این بار چه گوارا خود را به شکست نزدیک می دید. گلوله ای به پایش خورد و در حالیکه توان راه رفتن نداشت خود را تسلیم کرد...

ساعتی بعد چه گوارا دست بسته در انتظار اعدام بود. سربازان به خط شدند. ((چه)) دلش می خواست سیگار بکشد. اما نمی توانست. نگاهی به جیب پیراهن طوسی رنگش کرد که تهِ سیگار برگی از آن بیرون زده بود. سربازی جلو آمد و چشم چه گوارا را با دستمالی سیاه بست. سربازان آماده شلیک بودند...
ناگهان ((چه)) با تمام وجود فریاد زد: شلیک کنید ترسو ها! شلیک کنید!... شما یک مرد را می کشید!!
صدای گلوله ها در سالن اعدام پیچید شد...

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1384ساعت 14:7  توسط پرولتر 

شیخ محمد خیابانی

عوام طالب موهومات است معرکه یک درویش بیشتر جلب نظر میکند تا کنفرانس چند دانشمند
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 20:4  توسط پرولتر 

کارل مارکس

کارل مارکس
کارل مارکس

کارل مارکس فیلسوف، جامعه شناس و اقتصاددان آلمانی تئوریسین سوسیالیسم علمی و مکتب مارکسیسم و همچنین بنیادگذار بین الملل اول است. وی به همراه دوست و همکار خود فردریش انگلس با الهام از کمون فرانسه و انقلاب صنعتی و تحولاتی که این انقلاب در اروپا گذاشته بود برخلاف تمامی فلاسفه‌ی پیش از خود که به تفسیر جهان می پرداختند درصدد تغییر آن برآمد . وی به همراه انگلس "مانیفست کمونیست" را به رشته‌ی تحریر در آورد و با شعار "کارگران جهان متحد شوید! " درصدد ایجاد اتحاد میان کارگران بر علیه سلطه ی سرمایه‌داری برآمد . مارکس بخشی از اندیشه ی خود را از دیگر فیلسوف آلمانی یعنی هگل وام گرفته بود و در واقع دیالکتیک (جدل) خودش را بر پایه ی آنچه هگل پیش از او گفته بود برقرار کرد و مادی‌گرایی جدلی (ماتریالیسم دیالکتیک) را پایگذار شد . به زعم عده‌ای ،‌ مارکس با تحلیل طبقاتی تاریخ در پی آن بود که فروپاشی حتمی سرمایه‌داری را ثابت کند و فرارسیدن سوسیالیسم را ناگزیر نشان دهد . نقد بسیاری از تجدیدنظرطلبان پس از وی از جمله ادوارد برنشتاین به همین "جبر تاریخی" موجود در اندیشه‌ی وی بود که به زعم آنان،وقوع سوسیالیسم را حتمی می دانست و در واقع برای انسان‌ها نقشی بیش از شتاب‌بخشندگان به این تحول قائل نمی شد . البته این دیدگاه نسبت به مارکس، کرارا توسط بسیاری از کمونیست‌ها رد شده و بسیاری ربط دادن مارکس به "دترمینیسم" و "جبرگرایی" را بیهوده می‌دانند. بسیاری معتقدند که مارکس از لازم و عملی بودن سوسیالیسم سخن ‌رانده و نه از حتمی بودن آن. از جمله آثار بزرگ او می توان به "سرمایه" (کاپیتال) اشاره کرد که اساس اندیشه ی او را دربر می‌گیرد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 16:1  توسط پرولتر 

مرهم دردم کمی آزادیست....

و عاقبت خاك گل كوزه گرانيم همه 

گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام

و ساقه های های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است

با ریشه چه میکنید؟

گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده های

پرواز را علامت ممنوع میزنید

با جوجه های نشسته درآشیانه چه میکنید؟

گیرم که میزنید گیرم که میبرید گیرم که میکشید؟

با رویش تاگزیر جوانه ها چه میکنید؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 22:31  توسط پرولتر 

شکسپیر



img/daneshnameh_up/3/31//Shekspier1.jpg

به همان درجه که سعدی ، حافظ و فردوسی مظهر تفکر و زبان ادبیات و ایرانی هستند و گفته های آنان زبانزد خاص و عام است ، شکسپیر هم در تمدن انگلستان مقامی بسیار ارجمند دارد که شواهد آن در تشکیل انجمن های مخصوص برای قرائت نمایشنامه های او، دسته های سیار یا ثابت هنر پیشگان حرفه ای یا تفننی به نام "گروه شکسپیر" و همچنین تصاویر و مجسمه های متعدد از او و بازیگران نمایشنامه های او، نامگذاری خیابانها ، خانه ها و حتی میکده ها به نام او کاملاً مشهود و محقق است . حتی جملات و گفته های او به صورت کلمات قصار و ضرب المثل در گفتگوهای روزمره به گوش می رسد ، بدون این که گوینده یا شنونده از منبع حقیقی آن آگاه باشد.


زندگی نامه ویلیام شکسپیر


در اوایل قرن شانزدهم میلادی در دهکده ای نزدیک شهر استرتفورد در ایالت واریک انگلستان زارعی موسوم به ریچارد شکسپیر زندگی می کرد. یکی از پسران او به نام "جان" در حدود سال 1551 به شهر استرتفورد آمد و در آنجا به شغل پوست فروشی پرداخت و "ماری آردن" دختر یک کشاورز ثروتمند را به همسری برگزید . ماری در 26 آوریل 1564 پسری به دنیا آورد و نامش را "ویلیام" گذاشت. این کودک به تدریج پسری فعال ، شوخ و شیطان شد ، به مدرسه رفت و مقداری لاتین و یونانی فرا گرفت . ولی به علت کسادی شغل پدرش ناچار شد برای امرار معاش، مدرسه را ترک کند و شغلی برای خود برگزیند . برخی می گویند اول شاگرد قصاب شد و چون از دوران نوجوانی به قدری به ادبیات دلبستگی داشت که معاصرین او نقل کرده اند ، در موقع کشتن گوساله خطابه می سرود و شعر می گفت.

در سال 1582 موقعی که هجده ساله بود ، دلباخته دختری بیست و پنج ساله به نام "آن هثوی" از دهکده مجاور شد و با یکدیگر عروسی کردند و به زودی صاحب سه فرزند شدند . از آن زمان زندگی پر حادثه شکسپیر آغاز شد و به قدری تحت تأثیر هنرپیشگان و هنر نمایی آنان قرار گرفت که تنها به لندن رفت تا موفقیت بیشتری کسب کند و بعداً بتواند زندگی مرفه تری برای خانواده خود فراهم نماید.

پس از ورود به لندن به سراغ تماشاخانه های مختلف رفت و در آنجا به حفاظت اسبهای مشتریان مشغول شد ولی کم کم به درون تماشاخانه راه یافت و به تصحیح نمایشنامه های ناتمام پرداخت و کمی بعد روی صحنه تئاتر آمد و نقشهایی را ایفا کرد . بعدا وظایف دیگر پشت صحنه را به عهده گرفت . این تجارب گرانبها برای او بسیار مورد استفاده واقع شد و چنان با مهارت کارهایش را پیگیری کرد که حسادت هم قطاران را برانگیخت.

در آن دوره هنرپیشگی و نمایشنامه نویسی حرفه ای محترم و محبوب تلقی نمی شد و طبقه متوسط که تحت تأثیر تلقینات مذهبی قرار داشتند ، آن را مخالف شئون خویش می دانستند . تنها طبقه اعیان و طبقات فقیر بودند که به نمایش و تماشاخانه علاقه نشان می دادند.

در آن زمان بود که شکسپیر قطعات منظومی سرود که باعث شهرت او شد و در سال 1594 دو نمایش کمدی در حضور ملکه الیزابت اول در قصر گوینویچ بازی کرد و در 1597 اولین کمدی خود را به نام "تقلای بی فایده عشق" در حضور ملکه نمایش داد و از آن به بعد نمایشنامه های او مرتباً تحت حمایت ملکه به صحنه تئاتر می آمد.

الیزابت در سال 1603 زندگی را بدرود گفت، ولی تغییر خاندان سلطنتی باعث تغییر رویه ای نسبت به شکسپیر نشد . جیمز اول به شکسپیر و بازیگرانش اجازه رسمی برای نمایش اعطا کرد . نمایشنامه های او در تماشاخانه "گلوب" که در ساحل جنوبی رود تیمز قرار داشت ، بازی می شد. بهترین نمایشنامه های شکسپیر درهمین تماشاخانه گلوب به اجرا درآمد . هرشب شمار زیادی از زنان و مردان آن روزگار به این تماشاخانه می آمدند تا شاهد اجرای آثار شکسپیر توسط گروه پر آوازه " لرد چیمبرلین" باشند . اهتزاز پرچمی بر بام این تماشاخانه نشان آن بود که تا لحظاتی دیگر اجرای نمایش آغاز خواهد شد . در تمام این سالها خود شکسپیر با تلاشی خستگی ناپذیر - چه در مقام نویسنده و چه به عنوان بازیگر- کار می کرد . این گروه، علاوه بر آثار شکسپیر، نمایشنامه هایی از سایر نویسندگان و از جمله آثار "کریستوفر مارلو" ی گمشده و نویسنده نو پای دیگر به نام "جن جانسن" را نیز به اجرا در می آورند ، اما احتمالا آثار استاد "ویلیام شکسپیر" بود که بیشترین تعداد تماشاگران را به آن تماشاخانه می کشید.

این تماشاخانه به صورت مربع مستطیل دو طبقه ای ساخته شده بود ، که مسقف بود ولی خود صحنه از اطراف دیواری نداشت و تقریباً در وسط به صورت سکویی ساخته شده بود و به ساختمان دو طبقه ای منتهی می گشت که از قسمت فوقانی آن اغلب به جای ایوان استفاده می شد.

شکسپیر بزودی موفقیت مادی و معنوی به دست آورد و سرانجام در مالکیت تماشاخانه سهیم شد. این تماشاخانه در سال 1613 در ضمن بازی نمایشنامه "هانری هشتم" سوخت و سال بعد بار دیگر افتتاح شد ، که آن زمان دیگر شکسپیر حضور نداشت ، چون با ثروت سرشار خود به شهر خویش برگشته بود . احتمالا شکسپیر در سال 1610 یعنی در 46 سالگی دست از کار کشید و به استرتفرد بازگشت ، تا درآنجا از هیاهوی زندگی در شهر لندن دور باشد . چرا که حالا دیگر کم و بیش آنچه را که در همه آن سالها در جستجویش بود به دست آورده بود. نمایش نامه هایی که در این دوره از زندگیش نوشته " زمستان" و " توفان" هستند که اولین بار در سال 1611 به اجرا در آمدند.
در آوریل سال 1616 شکسپیر چشم از جهان بست و گنجینه بی نظیر ادبی خود را برای هموطنان خود و تمام مردم دنیا بجا گذاشت . آرمگاه او در کلیسای شهر استرتفورد قرار دارد و خانه مسکونی او با وضع اولیه خود همیشه زیارتگاه علاقمندان به ادبیات بوده و هر سال در آن شهر جشنی به یاد این مرد بزرگ برپا می گردد.


مجموعه آثار


با توجه به تعداد نمایشنامه هایی که هر ساله از شکسپیر به صحنه می آمد ، می توان این طور نتیجه گرفت که او آنها را بسیار سریع می نوشته است. مثلا گفته شده او فقط دو هفته وقت صرف نوشتن نمایشنامه "زنان سر خوش وینزر" (که در سال 1601 اجرا شد) کرده است . البته این بسیار هیجان آور است که شکسپیر را در حالتی شبیه به آنچه در این نقاشی می بینیم ، در ذهن مجسم می کنیم، که تنها با تخیلات و الهامات خود در یک اتاق زیر شیروانی کوچک نشسته است و با شتاب چیز می نویسد، اما واقعیت غیر از این بود. آن طور که گفته می شود شکسپیر بیشتر نمایشنامه هایش را دراتاق کوچکی در انتهای ساختمان تماشاخانه می نوشته است . به احتمال زیاد شکل فشرده ای از نمایشنامه را از طرح داستان گرفته تا شخصیتها و سایر عناصر نمایشی، با شتاب به روی کاغذ می آورده... بعد آن را کمی می پرورانده و در پایان، زمانی که بازیگرها خود را با نقشهای نمایشی انطباق می دادند ، شکل نهایی آن را تنظیم می کرده است.
طرحهای شکسپیر اغلب چیز تازه ای نیستند . در حقیقت او این قصه را از خود خلق نمی کرده، بلکه آنها را از منابع مختلفی مثل تاریخ، افسانه های قدیمی و غیره بر می گرفته است. یکی از منابع آثار شکسپیر کتابی بوده به نام "شرح وقایع انگلستان، اسکاتلند و ایرلند" اثر "هالینشد" شکسپیر قصه های بسیاری از نمایشنامه خود را از جمله: "هانری پنجم"، "ریچارد سوم" و "لیر شاه" را از همین کتاب گرفت.

ازدیگر آثاری که از نمایشنامه های شکسپیر به جا مانده است می توان به : هملت
، شب دوازدهم، اتللو، هانری چهارم، هانری پنجم، هانری ششم، تاجر ونیزی، ریچارد دوم، آنطور که تو بخواهی، رومئو و ژولیت، مکبث، توفان، تلاش بی ثمر عشق ... اشاره کرد.

نمایشنامه رومئو و ژولیت در پنج پرده و بیست و سه صحنه تنظیم شده و اگر نمایشنامه تیتوس اندرونیکوس را به حساب نیاوریم ؛ اولین نمایشنامه غم انگیز شکسپیر محسوب می شود . تاریخ قطعی تحریر آن معلوم نیست و بین سالهای 1591 و 1595 نوشته شده ، ولی سبک تحریر و نوع مطالب و قراین دیگر نشان می دهد ، که قاعدتاً بایستی مربوط به سال 1595 باشد.

هملت بزرگ ترین نمایشنامه تمامی اعصار است . هملت بر تارک ادبیات نمایشی جهان خوش می درخشد. دارای نقاط اوج، جلوه ها و لحظات بسیار کمیک است. می توان بارها و بارها سطری از آن را خواند و هر بار به کشفی تازه نایل شد . می توان تا دنیا ، دنیاست آن را به روی صحنه آورد و باز به عمق اسرار آن نرسید . انسان خود را در آن گم می کند ، گاه به بن بست می رسد، گاه لحظاتی سرشار از خوشی و لذت می آفریند و گاه انسان را به اعماق نومیدی می کشاند . بازی در این نقش، انسان را با تمام ذهن و روحش درگیر خود می کند و او را در خود فرو می برد
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 19:48  توسط پرولتر 

چگونه باور کنم؟؟؟

نگاهت ،
بيانگر راز دلت نبود
!
کاش

اينچنين بود
.
...
نمي دانم
رفتنت را ،
به پاي کدامين گناه خود بگذارم ؟
عشقم ؟
صداقتم ؟
شايد هم صميميتم ؟
بگو تا بدانم
!
من که تو را
بارها و بارها
از آن خود دانستم ،
حال چگونه باور کنم
که مـــــــــــــــرا
براي هميشه
تا ابد و قيامت
ترک کرده اي
!
.....
چگونه ؟
چگونه باور کنم ؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 13:5  توسط پرولتر 

درون آینه ها در پی چه میگردی ..؟

بیا ز سنگ بپرسیم ...

که از حکایت فرجام ما چه می داند ....

زانکه غیر از....سنگ.

کسی حکایت فرجام ما نمی داند !!

همیشه از همه نزدیکتر به ما...سنگ است !!

نگاه کن ...

نگاه ها همه سنگ است وقلب ها همه سنگ !!

چه سنگبارانی ....!! گیرم گریختی همه عمر ....کجا پناه بری ؟

خانه خدا سنگ است !!

به قصه های غریبانه ام ببخشائید !!

 که من ــ که سنگ صبورم ـــ

نه سنگم و نه ...صبور !

 

دلی که میشود از غصه تنگ ...می ترکد

چه جای دل که درین خانه سنگ می ترکد !!!

درآن مقام .. که خون از گلوی نای ..چکد

عجب نباشد اگر بغض چنگ می ترکد

 

 

چنان درنگ به ما چیره شد ... که سنگ شدیم !

دلم ازین همه سنگ و درنگ ... می ترکد

 

بیا ز سنگ بپرسیم  ...که از حکایت فرجام ما چه میداند..

از آن که عاقبت کار جام با سنگ است !

بیا ز سنگ بپرسیم ......

نه بی گمان همه در زیر سنگ .. می پو سیم

و نامی از ما بر روی سنگ می ماند ؟؟؟

 

درون آینه ها در پی ....چه .... می گردی ....؟

 

فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 11:2  توسط پرولتر 

آهای گدای بو گندو .. کی راه بالا شهرو  یادت داد ... پا شو پا شو تا مشتری ها ندیدنت گورتو گم کن.....

ما اینجا کلی آبرو داریم .......

 

 

با تو ...ام ...تو هم روزی آبرومند خواهی شد .....  دخترکت به چشم به هم زدنی بزرگتر .. زیبا تر و خوش

اندام تر خواهد شد ... خلیج نشینها  برای پرداخت هزینه دست و پا کردن زندگی آبرومندانه ای برای تو  

 همچنان به انتظار دخترکت  نشسته اند...... 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 20:21  توسط پرولتر  | 

صادق هدایت

زندگی من بنظرم همانقدر غیر طبیعی و نا معلوم

و باور نکردنی میاید که نقش روی قلمدانی که با

آن مشغول نوشتن هستم-گویا یکنفر نقاش مجنون

وسواسی روی جلد این قلمدان را کشیده-اغلب به

این نقش که نگاه میکنم مثل اینست که به نظرم

آشنا میاید شاید برای همین نقش است شاید

همین نقش مرا وادار به نوشتن میکند.


+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 12:23  توسط پرولتر 

ارنستو چه گوارا

ارنستو چه گوارا
بزرگ شود
ارنستو چه گوارا

چهره انقلابي قرن بيستم در جنگل هاي «بوليوي» توسط نظاميان به قتل رسيد *ميليونها جوان در جهان شيفته «چه گوارا» بودند * نطق شديد چه گوارا در الجزاير عليه سياست شوروي بازتاب فراواني پيدا كرد مردي كه ميليونها جوان شيفته او بودند و پوسترهاي بزرگي از عكسهاي او در اتاق اكثر جوانان در گوشه و كنار جهان از اعماق دهكده ها تا شهرهاي بزرگ به ديوارها نصب شده بود در يك نبرد مسلحانه با سربازان ارتش بوليوي (آمريكاي جنوبي) كشته شد. خبري كه ميليونها جوان را غمگين كرد در يازدهم اكتبر ۱۹۶۷ در دنيا پخش شد ولي آگاهان معتقدند كه او چند روز قبل به قتل رسيد. اين انقلابي دهه شصت كه همكار نزديك فيدل كاسترو بود «چه گوارا» نام داشت و برخلاف ادعاي آمريكا و بعضي كشورهاي غربي نبردهاي انقلابي او در كشورهاي آمريكاي لاتين و آفريقا در راه استقرار نظام كمونيستي نبود. (در سال ۱۹۶۵ در الجزاير نظام شوروي را به سختي مورد انتقاد قرار داد) اين پزشك آرژانتيني كه از خانواده نسبتاً مرفهي بود با ظلم و نظامهاي ديكتاتوري وبي عدالتي در جهان و استقرار عدالت پيكار مي كرد. «چه گوارا» مي ديد چگونه نونهالان روستاهاي آمريكاي لاتين و آفريقا اسير شلاقهاي مالكان هستند. در مزارع به دنيا مي آيند و درمزارع مي ميرند و فريادرسي ندارند. «چه گوارا» كتب زيادي در تحليل تفكر اقتصادي و فلسفه ماركسيسم نوشته است ولي آثار او سي سال پيش از فروپاشي قلعه كرملين بود. ۲۲ سال بعد نسل پس از جنگ دوم جهاني كه با جانبازي مردم شوروي درمبارزه با فاشيسم آشنا شده بودند مي پنداشتند كه عدالت را بايد در نظام كمونيستي جست وجو كرد ناگهان در نوامبر ۱۹۸۹ حفره اي در ديوار برلين باز شد و ديدند در آنسوي ديوار چه مي گذرد. دريافتند كه چه غلط مي پنداشتند. در آن زمان بيست و دو سال از قتل «چه گوارا» مي گذشت. چه گوارا طي يك نبرد پارتيزاني با ارتش بوليوي (آمريكاي جنوبي) در جنگلها نزديك شهر«هيگراس» (Higueras) به قتل رسيد. «ارنست چه گوارا» وزير سابق دولت فيدل كاسترو از دشمنان سرسخت سياست امپرياليستي آمريكا بود و به گفته بسياري آگاهان ارتش بوليوي با راهنماييهاي سازمان «سيا» او را به قتل رساند. جسد چه گوارا را سوزاندند و خاكستر او را درنقطه اي كه كسي از آن آگاه نبود زير خاك پنهان كردند. پزشك اين چهره انقلابي جهان در سال ۱۹۵۳ ديپلم پزشكي خود را در زادگاهش آرژانتين به دست آورد. «چه» به علت مخالفت با نظامي كه «پرون» در آرژانتين مستقر كرده بود به «گواتمالا» تبعيد شد و از «ژاكوب آربنز» (ARBENZ) رئيس جمهوري آن كشور كه مايل بود مستقل از آمريكا حكومت كند حمايت كرد. پس از كودتايي كه توسط «سيا» درگواتمالا صورت گرفت «چه» به مكزيك رفت. در آنجا با فيدل كاسترو دوست شد. اين دو انقلابي تصميم گرفتند يك گروه چريكي تشكيل بدهند و حكومت «باتيستا» ديكتاتور كوبا را كه سي سال دست نشانده آمريكا بود سرنگون كنند. آنها همراه گروهي از آزاديخواهان با قايقهاي فرسوده، خود را به منطقه «لاپراميشرا» رساندند. پس از مبارزه طولاني با ارتش ديكتاتور كوبا در سال ۱۹۵۹ انقلاب كوبا را به پيروزي رساندند. دركوباي انقلابي مسؤوليتهاي مهمي به چه گوارا سپرده شد و بعد وزير صنايع گرديد. در آفريقا و آسيا به توصيه «چه گوارا» همه زمينهاي آمريكاييهاي ثروتمند به دهقانان بازپس داده شد. «چه» سپس سفري به آفريقا و آسيا كرد و در سال ۱۹۶۵ نطق مشهور خود را در الجزاير ايراد كرد. چه گوارا خود را از صحنه رسمي سياست جهاني كنار كشيد و همه زندگي خود را وقف مبارزه با سياست امپرياليستي آمريكا كرد. او معتقد بود بايد «ويتنامي، دو، سه و بسيار بيشتر به وجود آورد» كتابهاي چه گوارا در مورد جنگهاي پارتيزاني به اكثر زبانهاي خارجي ترجمه شده است. «چه» به بوليوي رفت كه با جنگهاي چريكي نظام ديكتاتوري آن كشور را سرنگون كند و رهبري يك گروه چريكي را عهده دار گرديد. سالها بعد افشاشد كه افسران بوليوي او را سربريدند تا خشم خود را از اين چهره انقلابي فرو ريزند. بيماري «آسم» چه گوارا از كودكي دچار بيماري آسم شد و خانواده او اجباراً چندين بار به نقاط ديگر آرژانتين كه خشك بود نقل مكان كردند. بيماري آسم نتوانست سد راه اين جوان انقلابي شود حتي در جنگلهاي انبوه كنگو. زماني كه نوجواني را سپري مي كرد مادرش اميدي به زنده ماندن او نداشت ولي «چه» مي خواست زنده بماند و با جهل بجنگد او حتي در تيم راگبي مدرسه اش درخشيد. هنگامي كه وارد دانشكده پزشكي شد به دوستانش مي گفت:« براي خدمت به بشريت اين حرفه را انتخاب كردم» «چه» به كشورهاي مختلف آمريكاي لاتين سفر كرد و در خاطراتش نوشت: «به هركجا مي روي فقر مردم شلاقي است بر وجدانت كه بيدار شو» حمله به شوروي چه گوارا در نوامبر ۱۹۶۴ از مسكو ديدن كرد و در سال ۱۹۶۵ نطق شديدي عليه نظام شوروي در الجزاير ايراد كرد كه بازتاب وسيعي در جهان پيدا كرد. او نظام شوروي را غيرعادلانه و ديكتاتوري خواند كه براي يك طبقه خاص كه برگزيدگان حزب كمونيست هستند به كار گرفته شده است. اين نخستين بار بود كه چه گوارا آشكار ا نظام شوروي را مورد حمله سخت قرار مي داد. چه گوارا كه در كنفرانس آفريقا و آسيا در الجزاير سخن مي گفت افزود: كشورهاي سوسياليستي در بسياري موارد شريك جرمهاي امپرياليست استثماركننده هستند. چه گوارا گفت: كشورهاي سوسياليستي بايد به استثمار ساير كشورها پايان دهند. بايد به ملل ستمديده كمك كنند تا خود را از يوغ استعمار نجات دهند. سلاحها بايد مجاني در اختيار ستمديدگان قرار گيرد. نطق چه گوارا در حضور نمايندگان شوروي و چين ايراد شد. هنگامي كه «چه» به كوبا بازگشت فيدل كاسترو كه اجباراً همكاري نزديكي با شوروي داشت روش او را مورد انتقاد قرار داد (از روزنامه ليبراسيون پنجم اكتبر ۱۹۹۷) «رژي دبره» همرزم چه گوارا رژي دبره (REGES-DEBRAY) يكي از برجسته ترين متفكران و روشنفكران فرانسه است كه شهرت او از كوههاي آلپ و پيرنه و درياها و دشت ها عبور كرده و افكارش بازتاب گسترده اي در جهان پيدا كرده است. «رژي دبره» يك انقلاب فكري در بين روشنفكران به وجود آورده است. به هنگام جنگ «كوزوو» به آن ديار سفر كرد و گزارشهاي همه روزنامه نگاران غربي را درباره كشتار در آن سرزمين تكذيب كرد. او اعلام كرد كه روزنامه و راديو ـ تلويزيون هاي جهان در جنگ «كوزوو» از يك منبع تغذيه مي كردند و آن رسانه هاي آمريكا بود كه سياست خارجي آن كشور را دنبال مي كردند. رژي دبره در گزارش مفصلي نوشت: ادعاي رسانه هاي جهان كه در زمان جنگ «كوزوو» از كشف گورهاي دسته جمعي يك هزار تا دو هزار نفر خبر مي دادند دروغ محض بود. در اين گورها ده تا بيست نفر بيشتر نبودند و بعضي مردگان سالها قبل از دنيا رفته بودند. «رژي دبره» نوشت «ئوچه كا» كه چريكهاي آلباني بودند سالها قبل توسط «سيا» به وجود آمدند كه آمريكا را بر بالكان مسلط كنند. «رژي دبره» اخيراً كتابي نوشت در مورد امپراتوريهاي رسانه اي و يك جمله نوشت: شبكه تلويزيوني C.N.N حاكم اصلي جهان است. اين شبكه افكار عمومي جهان را مي سازد و بر فرهنگ و اقتصاد و جوامع بشري حكومت مي كند كه البته چراغ سبز آن «سيا» است. رژي دبره هنگامي كه از نبردهاي پارتيزاني چه گوارا در بوليوي آگاه شد به او پيوست و در كنار او در جنگهاي بوليوي عليه نظام ديكتاتوري بوليوي پيكاركرد. به هنگام قتل چه گوارا نظاميان او را گرفته و به سي سال زندان محكوم كردند. دولت فرانسه زير فشار جامعه روشنفكران فرانسه از دولت بوليوي آزادي او را خواستار شد. چند سال بعد «رژي دبره» آزاد و چند سالي مشاور «فرانسوا ميتران» نخست وزير سوسياليست فرانسه شد. روابط رژه دبره و چه گوارا بسيار صميمي بود و قتل او اثري عميق در روحيه او به جاي گذاشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 12:17  توسط پرولتر  | 

استالین

ژوزف استالین
بزرگ شود
ژوزف استالین

ژوزف استالین از انقلابیون بولشویک و رهبر اتحاد شوروی بود. نام کامل وی یوسف ویساریونویچ استالین (به روسی: Иосиф Виссарионович Сталин) و نام اصلی‌اش یوسب جوگاشویلی (به گرجی: იოსებ ჯუღაშვილი) بود و در ۲۱ دسامبر ۱۸۷۹ (۳۰ آذر ۱۲۵۸) در شهر گوری در گرجستان کنونی (امپراطوری روسیه آنزمان) به دنیا آمد. استالین در ۵ مارس ۱۹۵۳ (۱۵ اسفند ۱۳۳۲) در شهر مسکو (در روسیه، شوروی) درگذشت.

جوزف استالین دبیر کل حزب کمونیست جماهیر متحد شوروی (۵۳-۱۹۲۲م) (۳۲-۱۳۰۱ش) و رهبر آن (۵۳-۱۹۴۱م) (۳۲-۱۳۲۰ش) بود که به مدت ربع قرن دیکتاتورمآبانه بر شوروی حکم راند و آن را به یک قدرت اصلی جهانی تبدیل کرد.

اگر چه در اصل استالین به عنوان یک کشیش تعلیم یافته بود، در سال ۱۹۰۰م (۱۲۷۹ش) به یک سازمان زیرزمینی انقلابی گرجی پیوست و در سال ۱۹۰۳م (۱۲۸۲ش) به حزب بلشویک دموکراتهای ملی روس ملحق شد. او با داشتن مقام نسبتاً پایینتری در حزب، قبل از انقلاب بلشویکی به عنوان کمیسر ملیتها (۲۳-۱۹۱۷م) (۱۳۰۲-۱۲۹۶ش) و بازرس کشور (۲۳-۱۹۱۹م) (۱۳۰۲-۱۲۹۸ش) در دولت شوروی خدمت کرد. همچنین در سال ۱۹۲۲م (۱۳۰۱ش) دبیرکل کمیته مرکزی حزب شد، مقامی که بعدها نیروی پایه‌ای برای دیکتاتوری وی فراهم ساخت. پس از مرگ ولادیمیر لنین در سال ۱۹۲۴م (۱۳۰۳ش)، استالین در مشاجرات درون‌حزبی بر رقیبان خود پیروز شد و تبدیل به چهره‌ای برجسته در سیاستگذاریهای شوروی گشت. او در سال ۱۹۲۸م (۱۳۰۷ش) برنامه صنعتی‌سازی سختگیرانه‌ای را شروع کرد که موجب اشتراکی ساختن کشاورزی شد که تقریبآ سازماندهی مجدد اجتماعی بی‌رحمانه‌ای بود. او همچنین در طول دهه ۱۹۳۰ مشغول به تصفیه‌سازی در حزب کمونیست و به طور کل در بین مردم شوروی شد. اگرچه استالین یک پیمان عدم تجاوز با آدولف هیتلر (۱۹۳۹م) (۱۳۱۸ش) منعقد کرده بود ولی حمله آلمان به جماهیر متحد شوروی در سال (۱۹۴۱م) (۱۳۲۰ش) او را به عنوان متحد بریتانیای کبیر و سپس ایالات متحده وارد جنگ جهانی دوم ساخت. او که خود را به عنوان رئیس دولت شوروی و فرمانده کل ارتش (۱۹۴۱م) (۱۳۲۰ش) خوانده بود نیروهای شوروی را به منظور دفع نیروهای آلمانی هدایت کرد و سپس سرزمینهای اروپای شرقی را اشغال کرد. بعد از اتمام جنگ، استالین شخصیت کلیدی دوران جنگ سرد بود که باعث پیشوایی شوروی در اروپای خاوری و رقابت با ایالات متحده بر سر رهبری جهان شد. داخل کشور نیز به اقدامات سرکوبگرانه خود برای کنترلِ عقاید مخالف ادامه داد. جوزف استالین، رهبری اتحاد جماهیر شوروی را تا پایان عمر خود در سال ۱۹۵۳م (۱۳۳۲خ) بر عهده داشت

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 12:16  توسط پرولتر  | 

ژان پل سارتر، فیلسوف اگزیستانسیالیست
بزرگ شود
ژان پل سارتر، فیلسوف اگزیستانسیالیست

ژان پل سارتر (زاده ۲۱ ژوئن، ۱۹۰۵ - درگذشته ۱۵ آوريل، ۱۹۸۰) فیلسوف ِ اگزيستانسياليست، رمان‌نویس، نمايش‌نامه نويس، و منتقد فرانسوي بود.

سیمون دوبووار، فيلسوف، نويسنده و فمینیست فرانسوي همراه و همدم مادام‌العمر او بود. آشنايي سارتر و دوبووار، در سال ۱۹۲۹ در مدرسه‌ی ممتاز اکول نرمال سوپریور صورت گرفت.

بطور کلي دو دوره در زندگي حرفه‌اي سارتر وجود داشت. اولين دوره‌ي زندگي حرفه‌اي او دوره‌ي پس از نوشتن اثر معروف‌اش، هستي و نيستي، بود. سارتر به آزادي بنيادي انسان اعتقاد داشت و باور داشت که «انسان محکوم به آزادي است.»

در دومين دوره‌ي حرفه‌ي زندگي‌اش، سارتر به‌عنوان روشن‌فکري فعال از نظر سياسي شناخته مي‌شد. سارتر از طرفداران کمونيسم بود، هرچند که هرگز به‌طور رسمي به عضويت حزب کمونيست درنيامد. وي بيشتر عمر خويش را صرف مطابقت دادن ايده‌هاي اگزيستانسياليستي‌اش کرد. سارتر معتقد بود که انسان بايد خود سرنوشت‌اش را تعيين کند. وي هم‌چنين، مطابق با اصول کمونیسم، باور داشت که نيروهاي اقتصادي-اجتماعي جامعه که از کنترل انسان خارج هستند، نقشي حیاتی در تعيين مسير زندگي اشخاص دارند.

در سال ۱۹۶۴ سارتر برنده‌ي جايزه‌ي ادبی نوبل شد ولي از پذيرفتن آن امتناع ورزيد.

سارتر در سال ۱۹۸۰ از دنيا رفت. خاکستر او در گورستاني در پاريس به خاک سپرده شد. پس از مرگ سارتر، سيمون دوبووار کتابي با نام مراسم وداع در مورد مرگ وي نوشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 12:14  توسط پرولتر  | 

مرهم دردم کمی آزادیست....

گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام

و ساقه های های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است

با ریشه چه میکنید؟

گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده های

پرواز را علامت ممنوع میزنید

با جوجه های نشسته درآشیانه چه میکنید؟

گیرم که میزنید گیرم که میبرید گیرم که میکشید؟

با رویش تاگزیر جوانه ها چه میکنید؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 12:7  توسط پرولتر 

باید عدالت را همراه با آزادی انتخاب کرد . این یکی بدون دیگری بی معنی است و بر عکس ... و اگر کسی آزادی شما را برباید ، مطمئن باشید که نان شما نیز در معرض تهدید است . (آلبر کامو)

به امید آزادی

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 11:59  توسط پرولتر 

خداوندا تو در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی . تو میگفتی اگر اهریمن شهوت بر انسان چیره گردد من او را با صلیب خود مصلوب می گردانم . ولی من دیده ام چشمان فرزندی که بر اندام لخت مادرش دزدانه می لغزد . خداوندا تو می گفتی که نامردان بهشتت را نمی بینند . ولی من دیده ام نامرد نامردی که با خون مردان عالم کاخ میسازد . خداوندا اگر مردانگی اینست به نامردی قسم نامرد نامردم اگر دستم به قرآنت بیالاید."

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 11:55  توسط پرولتر